|
قصه های زندگی: پرسش سخت | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود در قريه کوچک، احمد، باقر، رشيد و مريم در پهلوی ديگر دوستان شان زندگی داشتند. هر چهار روزی دور از قريه برای جمع آوری هيمه سوی کوه رفتند. وقتی می خواستند دو باره خانه بيايند، راه خانه را غلط کردند. هر چند راه خانه را پاليدند، ولی هنوز هم دور و دورتر شدند. در راه مريم زياد تشنه شد، هر قدراين سو وآن سو را جستند، اما آب نيافتند. در همين وقت بود که هوش شان به مغاره افتاد که صدای شر شر آب به گوش می رسيد. همه به همان سو رفتند تا برای مريم آب بياورند. غارکوه، بسيار تنگ بود، رشيد که از همه خوردتر بود داخل غار رفت اما برنگشت. تشنگی مريم لحظه به لحظه بيشتر می شد، بالاخره احمد مجبور شد به خاطر آب و احوال رشيد داخل غار برود. او هم رفت و حسابش معلوم نشد، مريم و باقر وارخطا و نا قرار شدند، برادر باقر از او خواست تا بگريزند، ولی باقر تنها گذاشتن دوستانش را مناسب ندانسته گفت: "اگر برويم شايد مريم از تشنگی بميرد." باقرلحظه يی انديشيد، بعد گوشه چادرمريم را بدست خود بست وگوشه ديگرش را نزد مريم گذاشته گفت:
"در صورت خطر من چادر را کش می کنم وشما بايد بگريزيد، در غير آن خير وخيريت است." همين که باقر داخل غار شد، ديو خطر ناکی را ديد وبسيار ترسيد. اومتوجه شد که هر دو رفيقش هم درهمان جا بندی هستند، باقر صد دل را يکی کرد ونزد ديو رفت. او با ترس ولرز ديو را سلام کرده به زاری از اوخواست رفقايش را رها کند. ديو به قهر گفت: "اول بفهم که من چرا آنها را بندی کرده ام، بعد سخن از خلاصی شان بزن!" باقر گفت: "مريم تشنه است، ما دنبال آب آمديم، تو چرا آنها را بندی کردی؟" ديو گفت: "رفيقايت را به خاطر بندی کردم که به پرسشم پاسخ ندادند." باقردر حالی که دلش چون بيد می لرزيد، گفت: "خير است، بگو من پرسشت را جواب می دهم" ديو گفت: "در دنيا بهترين جای کجاست؟" با قر، دمی انديشيده جواب داد: "بهترين جای آنست که آدم آنجا خوش وآزاد باشد." ديو بسيار خوش شد و قهقه خنديده گفت:" از پشت من بيا!" باقر وار خطا بود که ديو او را کجا خواهد برد؟ ديو گفت: "هرچه من می گويم، همان کن!" با قر هم ناچار قبول کرد. ديو اتاقکی را به او نشان داد که بايد از راه کلکينک کوچک داخل آن شود. دراتاق قفس های زياد بود، ديو گفت: "از ميان همه بايد قفسی را پيدا کنی که دروازه گک آن معلوم نمی شود. دروازه گک را پيدا کرده پرنده قفس را رها کن."
باقر به هزار دشواری امر ديو را انجام داد، با آزاد شدن پرنده، ديو فريادی از خوشی سرداده به انسان بدل شد. باقر که سرا پا حيران و پريشان بود، از ديو شنيد: "وارخطا نشو، من دراصل انسان بودم، جادوگری مرا ديو ساخته بندی ام کرد، طلسم جادو گر هم در همين قفس و پرنده بود . فقط پسری کوچک وهوشيارچون تو می توانست طلسم را شکسته مرا از ديو به انسان بدل سازد، حالا ما همه آزاد هستيم." باقر و دوستانش همه يکجا از چشمه که در کنار مغاره جاری بود، نوشيدند وبه خوشی طرف خانه های شان رفتند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||