|
قصه های زندگی: تربوز جادويی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در روزگاران پيشين پسری بود به نام حميد که خيلی خوش اخلاق و نيک کردار بود. او با مراد پسر همسايهً، نزد ملک ده مزدور بود. حميد عادت داشت که هميش ميده های دسترخوان و کفهً چغل را در يک گوشه، برای پرنده گان می انداخت. برعکس مراد با غولک به شکار پردنده ها می پرداخت. روزی حميد از کار، دوباره خانه بر می گشت که يکباره متوجه گنجشککی شد که با بال شکسته، خود را به سينه کش می کند. حميد ديد که مراد می خواهد گنجشکک را بگيرد، حميد پيشدستی کرد. مراد ازاين که شکارش از دست رفت، قهربود. حميد با گنجشکک به خانه رسيد، به مادر و خواهرش شاه جان توضيح داد که گنجشکک را کدام ظالم زده و بال اش را شکسته، او قصد دارد تا پرنده را تداوی کند. مادرو خواهر حميد بعد از آن، تصميم به تداوی پرنده گرفتند، چندی بعد آنها متوجه شدند که گنجشکک می پرد. حميد به پرنده گفت: "پرنده زيبا! بعد از اين تو آزاد استی و می توانی به هر جای بروی." حميد وفاميلش با تعجب ديدند که گنجشکک، در زمين حويلی شان، خسته سياه رنگی را با نولش کاشت.
حميد حيران بود که با آن خستهً کاشته شده چی کند؟ او شبی پرنده را خواب ديد که طريقه و چگونگی پرورش تخم را برايش ياد می دهد. چند ماه گذشت خسته، بته شده و سه ميوۀ گرد و سبز از آن روييد. ميوه ها روز تا روزکلان و کلانتر می شدند. همه حيران بودند که اين ميوه ها چی خواهند بود؟ روزی حميد يکی از ميوه ها را کنده پاره کرد، ميانه ميوه همچون لعل سرخ بود. تعجب آنها وقتی زياد شد که تعداد زيادی از خسته های سياه راديدند، خسته های سياه کاملا شبيه همان خسته بودند که پرنده آورده بود . حميد و شاه جان با عجله خواستند مزه ميوه را بچشند، اما مادر مانع شده گفت: "اول من می خورم، مبادا تلخ و يا هم بدمزه باشد!" همين که مادر قاشی از ميوه را خورد،از طعم خوش و مزه خوب آن تعريف ها کرد،اولاد ها هم با شوق تمام ميوه را که همانا تربوز بود، خوردند و پرنده را دعای خير کردند. روز دوم، دانه ديگر را پاره کردند، اين بار هم ميوه شيرينتر ولذيذتر از دانه اولی بود. آنها به مشوره مادر، تخم های سياه را جمع کردند تا بعد ها بکارند و از راه فروش آن صاحب دارايی شوند. روز سوم، نوبت به دانه آخری رسيد،همين که حميد آن را پاره کرد، از بين ميوه، لعل وجواهر برآمد. مادر، با اطفال خود مشوره کرد که اين همه طلا وجواهر را چی کنند؟ او گفت: "اگر اين ثروت را به مصرف نرسانيم، شايد از نزد ما دزد ببرد.
بالاخره تصميم بر آن شد تا جواهرات را فروخته از پولش زمين بخرند و خسته های سياه را بکارند. بعد از خريد زمين، حميد و فاميلش خيلی با خوشی زندگی می کردند . مراد هم به تقليد ازحميد چند روزی در گوشه يی بازمانده و ريزه های د سترخوان را می انداخت. تا اين که روزی گنجشککی شبيه همان گنجشک آمد. مراد او را باغولک زده بالش را زخمی کرد. بعداً به علاجش پرداخت. مراد هر روز با پرنده می گفت: "وقتی جور شدی، خسته که گنجشک به حميد برده بود، برای من هم بيآور . روزها گذشت بالاخره پرنده جور شد چنان کرد. مراد دانه را کاشت و بی صبرانه انتظار ثمری را داشت که حميد کسب کرده بود. زمان گذشت و خسته بته پژمرده شد و سه تا ميوه گرد و کوچک و ضعيف بار آورد. روزی مراد سه دانه تربوز کوچک را کند و نزد مادرش برد. حليمه خواهرمراد چندان علاقه مند نبود که به ميوه ها دست زند، وقتی مراد اولين تربوز را پاره کرد، ديد در داخل آن جزچند دانه خسته پوچک چيز ديگر نيست. دومی هم مغزش خالی بود. وقتی سومی را پاره کرد يک خيل زنبور برآمده بسرو روی مراد چسپيد. مراد فرياد زده به کوچه بر آمد خود را در جوی آب انداخت نزديک بود که غرق شود، که حميد آمده او را نجات داده گفت:
نيکی های من برايم ثمر نيک داد و بدی های تو که مرغک را با غولک زدی گرچه بعداٌ آن راعلاج کردی باز هم ثمرۀ بد داد. مراد هم بعد از آن عهد کرد، بچه خوبی شود. اولين کاری که کردغولک خود را شکست. سرانجام حميد، مراد را با معاش بهتری در زمين های خود بکار گماشت. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||