|
قصه های زندگی: يخ شکننده! | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
انور، توريالی و ايمل سه دوست بودند که تازه از مهاجرت بر گشته و در ده پايان زندگی می کردند. يک روزی زمستان، انور با توريالی نزد يک خانۀ آنها نشسته و قصه می کرد که ايمل خندان آمده مژده داد که جای بسيارمناسبی برای بازی يافته است. آن دو با خوشحالی ازايمل در مورد بازی و جای آن پرسيدند، ايمل دندآب قلعۀ بالا را نشان داد، هرودو شوخی گونه، کنايه گفتند شوق آببازی سرت زده ؟
ايمل که سخت هيجانی بود، از آنها خواست تا با او بروند و از نزديک دند را بچشم خود بينند. وقتی آنجا رسيدند،ديدند که روی دنداب را يخ بسته است. هرسه با خوشحالی به يخمالک زدن شروع کرده از اين که در هوای سرد، بازی خوب يافته بودند به ايمل آفرين گفتند. آنهادريخمالک پيشکان می زدند و مستانه می خنديدند، ناگهان پای انور غلط خورده به زمين افتاد و فريادش بلند شد. بچه ها انور را کمک کردند و به خانه اش بردند. انور برای چند روز نسبت درد شديد پا يش نتوانست از خانه برايد. بعداز چند روز که خوب شد، از خانه برآمد و با ز هم سراغ رفقايش را گرفت. دوستانش از ديدن انور خوشحال شدند، آنها فکر می کردند بعد از ضربتی که ديده بود، هرگز نام يخمالک را نمی گيرد.
مگر انور به مجرد رسيدن نزد دوستان، از آنها خواست که باز هم بروند ويخمالک بزنند. هر سه رفيق باز هم روی همان يخ دندآب، به يخمالک زدن مصروف شدند و باشوق و شادی يخمالک می زدند که يکی از بچه های ده بالا از آنجا گذشت. اوبا ديدن ايمل و دوستانش، دوباره برگشته از آنها پرسيد: از کجا آمده ايد؟ آنها گفتند: " از قلعۀ پايان هستيم وتازه از مهاجرت برگشته ايم ". پسرک ده بالا خنديده گفت: "خوب، شما چون نو آمده ايد، ازهمين رو بالای يخ دند، يخمالک می زنيد. "بچه ها مقصد پسر ده بالا را ندانستند و از وی توضيح خواستند. بچه از شکننده بودن يخ روی دنداب ياد کرد ه افزود سال گذشته يکی از بچه های ده، در همين دند آب يخمالک می زد، که يخ شکسته در آب افتاد و غرق شد، تامردم به کمکش شتافتند، مرد!
بچه ها، بالای او خنديدند تصور کردند می خواهد آنها را بترساند، پسرک ديد حرف هايش تاثير بر کار آنها ندارد، به راهش ادامه داد. ايمل و دوستانش بازيشان را از سرگرفتند، ناگهان انور متوجه شد که زير يخ آب معلوم می شود، او صدا کرد که بچه ها شايد يخ بشکند ! ايمل وتوريالی او را به مسخره گرفتند که نصايح پسر ده بالا، براو اثر گذاشته و او را مشوش ساخته، بهتر است به يخمالک زدن دوام بدهد. ديری نگذشته بود که پس از چند دوريخمالک زدن، يکباره فرياد ايمل بلند شد. ايمل بالای رفقايش صدا زد: "کمک،کمک ،يخ زير پايم شکسته است ومن غرق می شوم." دوستانش وارخطا شدند، مگر هيچ يک نتوانست او را کمک کند. انور نزد ايمل ماند وتوريالی را فرستاد که از قلعۀ نزديک کسی را بياورد تا ايمل را از آب بيرون کند. توريالی دويده دويده سوی نزديکترين قلعه رفت. انوربا قامت لرزان در کنار دنداب ايستاده بود و از ايمل خواست که کم کم خود رابه طرف او نزديک کند، مگر ايمل همين که خواست حرکت کند، به گل فرو رفت و گريه و فريادش بلند شد .
انور، با دستپاچگی حيران بودچگونه دوست خود را نجات دهد، در همين وقت توريالی با چند تن از مردان قلعه پيدا شدند. مردان ده، همراه باتوريالی، ايمل را که از زندگی نا اميد شده بود، به کمک ريسمانی ازدند کشيدند. ايمل در حالی که هم از بيم حادثه وهم از خنک سخت می لرزيد،گفت: "بچه ها، ما گپ های بچۀ ده بالا را نشنيده گرفتيم و نتيجه اش را ديديم. "دوستانش هم از کار خود اظهار ندامت کردند و عهد بستند که در آينده هرگزچنان بازی خطرناکی را انجام ندهند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||