|
قصه های زندگی: سفرپرخطر"قسمت دوم" | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
دوتا مکروب ها به نام های چکی و ميکی بعد ازتلاش های زياد خودرا به بدن ماری رسانيدند. به مجرد که چکی وميکی به آرزوهای شان رسيدند، نا راختی های را در روده ها ومعده ماری سبب شدند. ديری نگذشته بود که عساکربدن ماری،ازاين وضعيت خبر شدند و آماده گی گرفتند که بايد با چکی و ميکی به مبارزه برخيزند .
بعد از چندی بی نظمی ها در معده وروده ها ی ماری بيشتر وبيشترشد، پکش عسکر خبر رسان به مسوولين احوال برد . آنها نيز به زودی دو تن ازپهلوانان را که يکی چکش وديگری مکش نام داشت، به جنگ چکی و ميکی موظف نمودند. همين که چکی و ميکی از آمدن اين نيرو ها خبر شدند، ميکی زياد وار خطا شد واز چکی خواهش کرد تاهردوفرار کنند. مگر چکی با جديت وجرات اين گپ را رد کرد که ما بعد از زحمت های زياد به جای اصلی خود رسيده ايم، نبايد آن را به آسانی از دست د هيم و او را به ماندن تشويق نمود. اورا وظيفه داد تا بر روده ها ومعده حمله کند وسبب دلبدی واستفراغ وبی اشتهايی ماری گردد وخود به تغذيه و تخم گذاری پرداخت. ميکی به خوردن غذا و تقويت نمودنش بيشتر از پيش متوجه شد و ضمنا سبب دلبدی و استفراغ ماری گرديد. چکی نيز خود به تکثر وتقويت خود شروع نمود.
ديری نگذشت که چکش ومکش طرف آنها نزديک شدند و با قهر زياد بر چکی وميکی حمله نمودند. جنگ سختی بين مکروب هاو نيروهای بدن شروع شد. درين جنگ گريبان های شان پاره شد وهزاران مشت و لگد به يکديگرشان حواله گرديد. سر انجام چکی ومکی زده و زخمی خود را در سوراخهای که قبلا تهيه ديده بودند، پنهان نمودند. چکش ومکش به خوشی، نفس آرام کشيدند و آسوده شدند.هنوز خوب آرام نگرفته بودند که مکش از دور به وارخطايی بالای چکش چيغ زد ! زود باش که لشکر مکروب ها دو باره تقويه شدند، چون ما ری با خوردن کدام چيز ناپاک يکبار ديگر چکی ومکی را تقويت کرد.
همه مکروب ها يکجا با چکی ومکی بر چکش ومکش حمله کردندو برآنها طوری ضربات سختی وارد کردند که هردو بيحال و زده و زخمی افتيدند. چکش ومکش در حالت ضعف وناتوانی به سرمی بردند ،با آن هم احوال همديگر را می پرسيدند. چکش از بی غذائی واز بی توجهی ماری شکوه داشت که نه دوابالای مکروب ها می ريزد و نه غذا برای ايشان می فرستد. ماری نه دوامی خورد ونه غذا که اين عمل او به ضعيف شدن ماری و نا توانی نيروهای بدنش(چکش ومکش) انجاميد. اما چکی ومکی زندگی دلخواه و خوشی را از سر گرفته بودند، بالاخره ماری به شفاخانه منتقل گرديد. در شفا خانه داکتر به ماری دوا داد که در نتيجه اشتهايش نيز بهتر شد. هم ماری تقويه می شد وهم به چکش ومکش غذا می رسيد وآنها خوشحال و قوی می گرديدند. و نيروی های بدن با قوت بيشتر به مکروب ها حمله ورمی شدند.
درنتيجه همه ميکروب های کوچک کشته شدندوچکی ومکی شديدا زخمی ، هر دو به حالت بدی در گوشه يی افتيدند. ماری بعد از تحمل درد شکم وتکليف های مريضی فهميد که درجريان بيماری ، دوا گرفتن وغذا خوردن به صورت منظم ضروری است. حتا اگر دل آدم نخواهد،ولی چيزی بايد بخورد و دوا را به وقتش و تا آخر بگيرد ،او اين را نيز دانست که بايد به موقع نزد داکتر برود. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||