|
قصه های زندگی: تنورک خورد | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود، در يک قريه گک، سه تا خواهر خوانده ها به نام های مينه ،برشنا ونجيبه زندگی داشتند. نجيبه، بزرگتر از دو خواهر خوانده ديگر بود. يک روزهمه با هم جمع شده بودند که سررشته بازی و ساعتتيری را بگيرند، دفعتا برادر نجيبه آمد و او راگفت که خانه برود، زيرا مادرش منتظر است. بعد از رفتن نجيبه، برشنا برای مينه گفت:" امروز ترا با بازی نوی آشنا می کنم، ولی به شرطی که از خانه تان کمی خمير بيآوری!" مينه که با شنيدن بازی جديد هيجانی می نمود، با عجله به خانه رفت، وقتی پس به باغ آمد، مقداری خمير با خود داشت واز برشنا پرسيد که بازی نو کدام است؟
برشنا گفت: "امروزتنورک بازی می کنيم". مينه که زياد خوش شده بود به خنده گفت :"حال بيا که چوب برای تنورجمع نموده وآتش کنيم!" در همين وقت نجيبه آمده ديد که آنها مصروف آتش کردن اند، او گفت با آتش بايد احتياط کرد، زيرا خطر دارد وخرمن کاه جواری هم نزديک است، مبادا آتش گيرد. مينه به برشنا گفت: "من نمی دانم، نجيبه چرا ما را نمی ماند که بازی کنيم"؟ برشنا گفت: "به گفته های نجيبه نبايد زياد توجه کرد. ما هر چيز داريم، در تنور آتش کردن هم آسان است، توفقط همين قطی گوگرد را به من بده، بنگر که چه می کنم!" بالاخره برشنا، آتش افروخت وهر دو کنار تنورک جا گرفتند و منتظر بودند چی وقت، تنور گرم می شود. برشنا، ازمينه خواست خميررا برايش بدهد تا او در تنور بزند، مگرمينه نپذيرفته گفت: "اول نوبت خودم است . مينه خميرراگرفت که در تنورزند، ولی برشنا با قهر دست او را پس زد و در همين موقع دست مينه درتنورچسپيده سوخت. مينه به گريه شروع کرد وبا برشنا، بنای جنگ را گذاشت. در جريان بگومگوها، برشنا افتاد و سرش به لبه تنور خورد.
در اثر لمبه تنور، سر وروی برشنا، کمی سوخت وچادرش هم آتش گرفت. او که بسيار وارخطا شده بود، چادرش را، دورانداخت. چادرکه شعله های آتش را به همراه داشت، ميان خرمن کاهی جواری افتاد. يکباره خرمن کاهی جواری، آتش گرفت. هر دو حيران شدند که چی چاره کنند؟ در همين وقت نجيبه سر رسيد. نجيبه که آتش را ديد با وارخطايی گفت: "شما تمام کاهی جوار را آتش زديد، برای تان نگفته بودم که آتش خطرناک است "؟ مينه وبرشنا، در حالی که از کرده پشيمان بودند، از نجيبه کمک خواستند، نجيبه گفت ما بايد مردم قريه را خبر کنيم . هر سه با عجله رفتند و مردم قريه را خبر کردند، آتش به کمک همه خاموش شد و خواهر خوانده ها تصميم گرفتند منبعد غذای پخته شده در ميله آورند و با آتش بازی کنند . |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||