|
قصه های زندگی: مهارت کمال | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود بچه به نام کمال بود که هر بازی را بهتر از هم سالانش انجام می داد، ولی با همه لياقتش، بچه ها او را چندان دوست نداشتند. يکروز که بچه های قريه درميدان بازی، جمع شده بودند، ديدند که کمال سوی شان می آيد، همه از ديدن او خفه شدند. کمال، ديد که بچه ها می خواهند بازی غرسی کنند، او هم هوس کرد که با همبازانش ساعتيری کند. وکيل و زلمی سخت مخالفت کردند و او را شريک ساعتيری شان نساختند. آنها گفتند که کمال چون گذشته ها جنگ خواهد کرد وبازی ما را برهم خواهد زد، مگر کمال وعده کرد که به هيچ صورت جنگ نکند. بجه ها قول کمال را قابل باور ندانستند و گفتند: "تو چند بار دگرهم ، دربازی جنجال برپاکرده ای." بالاخره ظريف، که دوست همه بچه ها بود، کمال را ضمانت کرد . اطفال ،حرف های ظريف را پذيرفتند وکمال شامل بازی شد. در جريان با زی، کمال بازهم به آزار بچه ها، پرداخت، وکيل را تيله کرد. زلمی، کمال را ملامت کرد و هردو دست به يخن شدند وبا هم جنگيدند. همه بچه ها بالای ظريف قهر شده و او را ملامت کردند که چرا ضمانت کمال را کرده بود.
ظريف هم از کرده اش سخت پشيمان بود، زيرا با ضمانت کمال، برای خود خجالت و شرمساری کمايی بود. از آن به بعد ، همه بچه ها قصد کردند با کمال ساعتيری نکنند، ظريف هم سخت آزرده بود . کمال فکر کرد شايد بچه ها، به زودی با او آشتی کنند. چند روز گذشت، هيچ کس به آشتی و بازی نيامد. روزی زرغونه خواهرکمال با ناجيه خواهرخوانده اش، گل بازی می کرد ، اوبا ديدن چهره غمناک کمال ، او را صدا زد. هر سه ، به ساختن خانه گک ها شروع کردند. نا جيه به خنده برای کمال گفت: "خانه گکی که من ساخته ام، زيباترين است!" ناگهان، دست ناجيه، به خانه گک ساخته شده کمال خورد و خانه گک کمی خراب شد. کمال، يکباره از جا پريد و خانه گک ناجيه را ويران کرد . ناجيه به گريه افتاد و زرغونه هم ازکمال آزرده شد. بعد از آن هيچ کسی نبود که با کمال ساعتيری کند. روزی پدرش توپ مقبول ونو برايش آورد . کمال، مطمين بود که دوستانش حتما با ديدن توپ بازی او، برای آشتی می آيند، ولی نيامدند.
روزی ، کمال خود همراه با توپش سوی بچه ها رفت، وکيل، ظريف وزلمی، نشسته بودند که يک نفر ديگر هم بيايد تا بازی فوتبال را شروع کنند . کمال، به دوستانش گفت: "می دانم يک نفر کم داريد، مرا در بازی بگيريد و بياييد که بازی را شروع کنيم. بچه ها باور نمی کردند که کمال خود به خود آشتی کند و بيايد و با آنها بازی کند. از اين رو ظريف و دوستانش ،متردد بودند که آيا با او بازی کنند يانه؟ کمال بعداز عذر وزاری زياد وعده داد که ديگر در بازی جاروجنجال نکرده و بازی آنهارا خراب نکند . بچه ها، اورا دربازی شريک کردند ،مگر دل ونادل بودند، زيرا هنوز هم باور نداشتند که کمال راست بگويد.همه فکر کردند بازهم کمال جنجال برپا خواهد کرد . در جريان بازی، وکيل ازجانب مقابل توپ را شوت کرد و توپ از بالای گول تير شد،وکيل فرياد زد : گول گول! اما کمال، به صدای بلند تر فرياد زد توپ از بالای گول گذشته و اصلا گول نشده است. وکيل جنجال کرد، زلمی هم که شاهد صحنه بود، حرف کمال را تاييد کرد .وکيل گپ او را هم قبول نکرد.
زلمی بر خلاف وکيل قرار گرفته ،او را به راه انداختن جنجال ، متهم ساخت وملامت کرد. پس از برخورد لفظی وکيل و زلمی ، فضای شاد بازی، برهم خورد وهمه به جان همديگر افتادند. کمال خودرا رسانده آنها را از هم جدا ساخت و فيصله را به نفر سومی يعنی ظريف واگذاشت. ظريف ، در آغازفيصله کرد که توپ گول شده است. وقتی ديد کمال جنجال نکرد، او حقيقت را گفت که گول نشد. ظريف خواست تا کمال را آزمايش کند که هنوز هم جنجال می کند يا نه ؟ کمال برعلاوه آن که جنجال نکرد، مانع جنجال دوستان دگرهم گرديد و او سبب شد که بين همه دوستی وصميميت زياد شود. بچه ها،گفتنی های ظريف را تاييد کردند و با خوشحالی کمال را دوباره در جمع خود پذيرفتند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||