|
قصه های زندگی: برگ گندنه | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
سه خواهر خوانده ها به نام های شبنم، سوسن و شاپيری در يک قريه زندگی می کردند. آنها هميشه با هم ساعتيری می کردند و گه گاهی سوی زمين ها جهت چيدن سبزی می رفتند. يک روزآنها سبزی چيدن رفتند و بعد از چيدن يک مقدار سبزی، گرسنه شدند و حيران بودند که چی بخورند. ناگهان متوجه کُرد گندنه شدند که بسيار سبز و تازه به نظر می رسيد. شبنم با ديدن گندنه آرزو کرد ای کاش آرد و وسايل پخت وپز بولانی می بود که سرشته بولانی پختن را می گرفتند.
سوسن، در حالی که با خود نان خشک هم آورده بود،گفت:"نان و گندنه هم کمتر از بولانی نيست". شبنم با چادر خود و سوسن با دست خود گندنه را پاک کرده و خوردند . آنها برگ های گندنه را به مزه مزه خورند، ولی يکباره متوجه شدند که شاپيری، گندنه نمی خورد و تنها نان خشک می خورد. هوا آهسته، آهسته تاريک شد و همه آنها روانه خانه های خود شدند، طبق معمول با هم وعده گذاشتند که عصرهمان روز همه با هم در نزديک جوی منتظر يک ديگر باشند. آنها فيصله نمودند که هم سبزی چيدن بروند و سوسن وعده داد که نان تنوری گرم با خود بياورد. روز، ديگر شد و شاپيری از همه اولتر در نزديک جوی آمد و منتظر شبنم و سوسن بود. او زياد منتظر ماند، مگر از آنها خبری نشد، بالاخره او تنها زير درخت نشست.
شاپيری در خيالاتش بولانی داغی را می ديدکه مادر شبنم پخته بود. يکباره شبنم نان گرم تنوری را آورده به دست شاپيری چسپاند تا اورا ازچرت و فکر بيرون کند. آنها با هم سوی کُرد های گندنه رفتند، وقتی آنجارسيدند،ديدند که کُرد های گندنه درو شده و در همين اثنا شبنم به نالش از درد دلش کرد. شاپيری يک مقدار سبزی چيد وهر چند چشم به راه سوسن ماند، مگر سوسن نمی آمد که نيامد. آنها به تشويش شدند که چرا سوسن نيامد. شبنم که درد شکمش لحظه به لحظه فزونی می يافت، چند بار استفراغ کرد. شاپيری با ديدن حالت او، وارخطا شد و پرسيد که ديشب چه خورده بود. شبنم گفت: "فقط ماست". آنها به خانه سوسن شان رفتند که سر راه شان بود. مادر سوسن به آنها گفت که سوسن را برادرش پيش داکتر برده است. وقتی مادر سوسن متوجه حال شبنم شد، مادر با وارخطايی گفت: " تو هم چون سوسن، بيمار شدی؟
ديشب دل شبنم درد می کرد تا صبح خواب نکرد واز درد دل می ناليد، چند بار استفراغ هم کرد. آنها در همين گفتگو بودند که چشم شبنم به کُرد نعنا ی روی حويلی سوسن شان افتاد. آنها در حاليکه دلش درد می کرد، سوی کُرد نعنا رفت وچند برگی از نعنا چيد. همين که خواست نعنا را در دهن خود ببرد، دروازه حويلی باز شد و سوسن در حالی که مريض بود، با برادرش دست به دست داخل حويلی شده شبنم را از خوردن نعنا مانع شد. آنها علت را پرسيدند، سوسن با نالش گفت که داکتر علت مريضی اش را ،خوردن کدام چيزی ناشسته دانست. همچنان سوسن از گندنه ناشسته ياد کرد که روزگذشته، در سر زمين ها خورده بودند. شبنم هم به تشويش شد و گفت دلش تاب وپيچ هم می دهد و دلبدی هم برايش دست داده است.
سوسن به او توصيه کرد که هرچه زودتر، نزد داکتر برود، چرا که داکتر گفت، خوردن سبزيجات و ميوه های ناشسته، باعث مشکل صحی انسان می شود. شاپيری که سبزی ها را زياد خوش داشت، به تشويش شده گفت از اين به بعد سبزی نخواهد خورد، اما مادر سوسن گفت: سبزی، مفيد است، بايد بخورند، مگرنه از بالای زمين و نشسته. پيش از خوردن سبزيجات بايد با آب و نمک و يا کلورين شسته شوند. همان بود که شبنم هم تصميم گرفت که زودتر به خان شان برگردد تا مادرش او را نزد داکتر ببرد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||