|
قصه های زندگی: مفاد کبار، قوغ آتش | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در يک دهکدۀ کوچک دو رفيق به نام های احسان و جمال زندگی می کردند. روزی احسان با دوستش به بازار ولسوالی رفته بود تااحسان لباس های نو خود را برای خياط ببرد . پس از اين که لباسش را به خياط می دهد، هر دوبه بازار می روند، در جريان راه چشم احسان به دکانی می افتد که قبلا آن را نديده بود. در دکان يکمقدار زياد از آهن های کهنه را می بيند، حس کنجکاوی احسان تحريک شده به طرف دکان می رود و جمال هم به تعقيبش می رود. با تعجب از دکاندار در بارۀ آهن های کهنه می پرسد. دکاندار جواب می دهد من اين آهن ها را می خرم می فروشم .
آنها می پرسند که اگر ما هم بياوريم می خری؟ دکاندار جواب مثبت می دهد . آنها هم پس از مشوره با هم می خواهند برای کباری آهن بيارن ، زيرا يک مفاد مفت است . جمال ازپستۀ متروک نظامی را که قبلاً ديده است به احسان قصه می کند هر دو تصميم می گيرند فردا آنجا رفته آهن جمع کنند. فردای همان روز هر دو به بهانۀ جمع آوری هيزم يک بوجی را گرفته به همان جاييکه جمال گفته بود می روند. از ديدن آهن های زياد ذوق زده شده با عجله به جمع آوری آهنپاره ها پرداخته با خود زمزمه می کنند . درجريان کار، جمال به احسان می گويد: از پول آهن ها، يک بايسکل شارشور خواهد خريد. احسان دفعتاً متوجه می شود کسی به طرف شان ميی آيد هردومی ترسند ، جمال او را دلداری می دهد که شايد رهگذری باشد. راستش هم يک پسر کوچی به طرف شان آمده آن ها را ازين کارشان منع می کند، مگر آن ها نه پذ يرفته به کار خود ادامه می دهند. آن ها يک جوال آهن جمع کرده با خود می برند، اما تا فردا بايد آن را پت کنند تا از يک طرف فاميل های شان نه فهمند. ازطرف ديگر گنج نهفتۀ آنها را کسی ديگر کشف نکند .روی اين مجبوريت جوال را زير ناوۀ آسياب پنهان می کنند .
فردا وقتی احسان برای گرفتن آهن ميرود می بيند که نی جای است و نی جولا نه . با خود فکر می کند که حتماً آن را جمال با خود برده است،پس به تعقيب جمال به طرف موتر روان می شود . در راه جمال را می بيند که جوال را به پشت انداخته به سرعت به طرف بازار روان است. در اول حدس می زند، که احسان می خواهد همه آهن ها را گرفته برای خود به فروش خواهد رساند، اما احسان اشتباهش را رفع می سازد که اگر آنرا نه می گرفت همه را آسيابان می گرفت. هردو به نوبت بوجی را گرفته تا بازار می رسند که از طالع خوب شان هنوز موتر نرفته است. آن ها می خواهند بوجی آهن ها را زير چوکی موتر جا بجا کنند ،مگر راننده مانع شان می گردد ناچار بوجی رابه جنگلۀ موتر می اندازند . پس چند لحظه احسان متوجه می شود که دستمالش به سر شانه اش نيست به ياد می آورد که آن را بالای بوجی فراموش کرده است .
احسان بالای موتر می رود تا دستمال خودرا بگيرد ،می بيند زير بار ها گير شده است وهمچنان يک تعداد زياد بار ها پهلوی بوجی شان گذاشته شده است . احسان می کوشد دستمال خود را به دست آورد که در اثر کش وگيری که می کند يک تعداد بار ها بالای بوجی آنها می افتد. افتيدن همان و انفجار همان .در يک چشم بر هم زدن همه جا را دود فرا می گيرد و متر زير گرد ودود پنهان می گردد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||