|
قصه های زندگی: ترس از راه | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود در يک ده کوچک دختری زندگی می کرد به نام رونا. قريه آنها از مکتب دخترها کمی دور بود. رونا هر روز با خوشی مکتب می رفت. يک روز همصنفی های رونا متوجه می شوند که رونا خاموش وجگرخون در گوشه صنف نشسته است. جميله و نرگس خواهر خوانده هايش نيز با ديدن رونا حيران شدند. هردو پيش رونا رفته شروع کردند به فکاهی گفتن تا باشد که رونا بخندد، مگر رونا همچنان پريشان بود و هيچ چيزی نتوانست خوشحالش کند.
هر چند جميله ونرگس خنده وشوخ طبعی کردند، ولی رونا آنها را از خود دور رانده بالای شان فرياد زدند: من چه حالی دارم و شما چی خيالی؟! دختر ها تازه متوجه شدند که رونا واقعاً خفه است. آن روز تير می شود ، فردای آن روز رونا باز هم بکس مکتب خود را گرفته سوی مکتب رفت. اما همين که نزديک کرد های جواری رسيد، خاطرات روز پيش به يادش آمده شکنجه اش می کرد. رونا راه می رفت ،اما می ترسيد که باز هم مثل روز گذشته جيره ای از ميان جواری ها سر نکشد. همين که نزديک کرد ها رسيد، حرف های پدرش به يادش آمد که می گفت: وقتی جواری ها بلند شدند، خطرات زيادی نيز به وجود می آيد. درهمين حال ناگهان کسی نامش را صدا زد. رونا بسيار چيغ زده چيغ زده پا به فرار گذاشت.
مگرباز هم همان صدا را شنيد که برايش گفت : رونا کجا می روی ، کجا؟ رونا کمی فاصله گرفته راحت شد، آواز را شناخت که خاله صبرو، همقلايی شان بود. او دوباره نزد خاله صبرو رفته قصه روز گذشته را برايش کرد. ديروز جيره از ميان جواری ها برآمده او را ترسانده بود و هم از حرف های پدرش ياد آور شدکه گفته بود وقتی جواری ها برسند هزار ها خطر متصور است . خاله صبرو او را دلداری داده پرسيد: چرا با دختر های ديگر يکجا مکتب نمی رود؟ رونا گفت: چون خانه ما، در گوشه دور افتاده دور تر از خانه های ديگران است، از اين سبب دختر ها دنبالم نمی آيند. خاله صبرو، پشتاره علوفه را گذاشته رونا را تا آخر کرد های جواری برد، فقط يک کرد باقی ماند که خاله صبرو برگشت و رونا را تنها گذاشت . رونا بازهم با ترس راه افتاد که ناگهان روباهی با سرعت تمام، در حالی که سگی تعقيب اش می کرد، ميان جواری ها می دويد.
رنگ از رخ رونا پريده بود و نفسش سوخته بود . بعد از آن روز رونا ديگر به مکتب نمی رفت. همصنفی های رونا از نيامدنش متاثر بودند. يک روز که نرگس به خانه آمد مادرش گفت : رونا آمده بود و بسيار غمگين معلوم می شد. نرگس ، همين که گفته های مادرش را شنيد، با عجله به خانه آنها رفت و علت غيابتش را پرسيد. رونا در جواب گفت: قد کشيدن بته های جواری ودوری راه، دو دليليست که مانع رفتنم به مکتب می شود، خانه شما آمدم تاکتاب هايم را ذريعه شما به معلم صاحب برسانم. نرگس بعد ازشنيدن حرف های رونا جگرخون شده و به خانه رفت.
رونا متوجه حالت افسرده چهره نرگس نشده و از بی تفاوتی او زيادتر رنج برد که چرا او منحيث خواهرخوانده، وعده هيچ نوع کمک را به وی نداد. آن روز را رونا با پريشانی سپری کرد، فردای آ ن روز مادرش برای رفع پريشانی اش ، خواست او را خانه مامايش ببرد. در همين اثنا آواز دخترها آمد که رونا را صدا کردند. رونا با تعجب ديد که خواهر خوانده هايش با لباس های سياه مکتب و چادر های سپيد آمده اند تا او را با خود به مکتب ببرند. رونا از خوشی در پيرهن نمی گنجد و از آنها سپاسگذاری می کند .
خواهر خوانده هايش هم وعده کردند پس از اين اورا تنها نگذارند و منبعد از راه کرد های جواری نه، بلکه از راه کلان بالای قريه خواهند رفت . هر چند راه کمی دور است، ولی مطمين است. رونا با خوشی زياد بکس مکتبش را برداشته با آنها به سوی روانه مکتب شد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||