|
قصه های زندگی: عروسی گدی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در يک قريه گک نزديک چشمه، چند دختر، به نام های شاپيری، نسيمه و مژگان با يک بچه به نام احمد زندگی داشتند واکثرا باهم بازی وساعتتيری می کردند. شاپيری که کمی از ديگران بزرگتر و قد بلند تربود، همه دختران را دور خود جمع می کرد. همه از او فرمان برداری می کردند. يکروز تمام دختران تصميم گرفتند ميله گيرند، شاپيری همه را صدا زده گفت: من گديبازی را، بيشتر از هر بازی دگر، دوست دارم. حالا که ميله می گيريم، پس من شرطی دارم و آن اين که همگی گديها، سامانهای بازی ودايره گک وهر چيز ساعت تيری خود را با خود بياوريد .
اطفال پذيرفتند و احمد که نيز گه گاهی در بازی، دختران را همراهی می کرد ، می خواهد درميله آنها شامل شود، ولی او نه سامان بازی دارد ونه گدی ودايره. شاپيری شوق او را می بيند ، برايش اطمينان می دهد که اگر با او در آوردن آب وصفايی ميله جای، کمک شان کند، او را هم به هر شکلی که باشد، شريک ميله خواهد ساخت . احمد سوی چشمه دنبال آب می رود و با خوشی فراوان فرياد زده به شاپيری می گويد که چيز فوق العاده يافته است. فردای همان روز نسيمه ومژگان، با خوشی تمام گدی های مقبول ورنگارنگ خود را آورند ويگان چيزی را هم جهت پختن به شاپيری می دهند. احمد که روز قبل آهن روشن وجلا داری را در هنگام آوردن آب از چشمه ، يافته بود باخوشی وسر بلندی به شاپيری می دهد. نسيمه ومژگان، براو خنديده وآهن سيخ مانند او را به مسخره می گيرند، دختران از او می خواهند تا برای ميله، بازيچه بياورند درغير آن شامل ميله نخواهد شد. شاپری، نسيمه ومژگان راقانع می سازد که احمد، برای ميله شان کار کرده، آب آورده، ميله جای را جاروب نموده واز همه گذشته او دوست همبازی آنهاست و بايد شامل ميله آنها شود. دختران هم مجبور می شوند که از شاپيری فرمان ببرند و احمد را در ميله سهيم سازند. شاپيری، ديگ را درجای دورتر از محل بازی شان بار می کند، بعد به چک چک و ميله می پردازند وبرای گد ی شان بيت می خوانند: حنا بياريد، در دستش بماليد... . مژگان، می خواهد احوال ديگ را بگيرد که شی مطلوب شان پخته شده يا خير، يکباره متوجه می شود که آتش خا مو ش شده است.
او شروع می کند به پف کردن آتش، تا آتش دوباره شعله ور شود وغذا بپزد، در همين وقت، يک گوشواره اش در آتش می افتد. شاپيری، سخت پريشان می شود ودوستان خود را به کمک می خواند، مژگان و نسيمه هرچه می کوشند، نمی توانند گوشواره اش را از آتش بيرون کنند. مژگان با وارخطايی از احمد می خواهد تا با همان سيخ که ديروز يافته، گوشواره اش را از آتش بيرون کند، زيرا گوشواره اش را سخت دوست می دارد. احمد به مجرد که سيخک يافت شده را به آتش نزديک می کند، انفجاری رخ می دهد. دست احمد سخت افگا ر می شود ودخترا ن که کمی دورتر بودند همه با خاک ودود آلوده می شوند. آنها حيران می مانند که اين همه چرا و چگونه واقع شد؟اعضای خانواده وهمسايگان، به محل حادثه می شتابند و احمد را که به شدت افگار شده ، به شفا خانه انتقال می دهند . محمود همسايه احمد از مژگانشان علت وقوع حادثه را می پرسد، آنها از احمد و شی يافت شده اش می گويند که هنگام کشيدن گوشواره شاپيری ازآتش ، منفجر شده بود.
محمود به آنها می فهماند که همان شی، سيخ نه، بلکه فيوز بم بوده است، نسيمه با پريشانی می گويند: ما که نمی شناختيم، ورنه هيچگاهی به آن دست نمی زديم. حالا وعده می کنيم منبعد به اشيای ناشناخته دست نزنيم . |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||