|
قصه های زندگی: شيله خشک | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود زير آسمان کبود بچه های به نام کبير، مير ويس وعبدالله دريک قريه گک دور از شهر با ساير دوستان شان زندگی داشتند. ميرويس رفيق بسيار نزديک عبدالله بود. آنها ها اکثرا يکجا باهم کمی دورتر از قريه شان، دريک شيله خشک ساعتيری می کردند. يکی از روز ها شديدا باران باريد، آنقدر باريد که در شيله خشک، سيل آمد. ميرويس و دوستانش برای چند روز، نمی توانستند برای ساعتتيری به شيله بروند. چندروز بعد ميرويس، برای ساعتتيری به شيله رفت يکباره چشمش به چيزی نا آشنای افتيد.
ميرويس تعجب آميز و آهسته به طرف آن شی نزديک شد، خاک و گلی را که به تازه گی سيل با خود آورده بود، از دور آن آهنپاره دور ساخت. در همين وقت عبدالله هم سر رسيد و از مير و يس پرسيد مصروف چه کاری است؟ ميرويس خواست بهانه کرده، شی يافته را پنهان کند، تا فقط خود بتواند از آن بهره برد و بس، اما عبدالله بر پرسشش تاکيد کرد. ميرويس با ترددی آميخته با قهرپاسخ داد: "آهن را پيدا کرده م وتصميم دارم از آن چوکی بسازم". عبدالله، با جديت او را ازين کار منع می کرده گفت: "کاکای من در موسسه ماين پاکی کار می کند، او برايم گفت بازی با اشيای ناشناخته خيلی خطرناک است. ميرويس حرف های عبدالله را قبول نکرده گفت: "بهتر است نصيحت نکنی و درمورد اين شی هم به هيچ کسی، چيزی نگوی، عبدالله، ميرويس را با آهن که پيدا کرده رها کرده خود خانه رفت. ميرويس، سخت سراسيمه بود که آن آهن پاره را کجا مخفی کند تا چشم اعضای خانواده به آن نيافتد و او را مورد پرسش قرار ندهند. گاه او می کوشيد شی يافته را به هيزم خانه ببرد و گاهی هم به مرغانچه، ولی هيچ جای خوشش نميامد، بالاخره طويله را برای آن آهن پاره، جای مناسب يافت.
عبدالله که از سوی ميرويس مشوش بود، باز هم پرسان آهن را کرد. ميرويس با قهراز او خواست آهسته صحبت کند تاصدای شان را کسی نشنود وهمه ازين موضوع خبر نشود. عبدالله، باز هم مانع او شد، مگرمرغ ميرويس يک لنگ داشت و سخن او را نپذيرفت عبدالله خفه و آزرده دوباره بازگشت. وقتی مير ويس از خانه برآمد، تعداد زياد از اطفال قريه از او در مورد آهن که يافته بود مورد سوال کردند. مير ويس، از قهرمی جوشيد وميدانست که عبدالله عامل اين کار است، او با خشم فراوان خانه عبدالله شان رفت . هنوز چند گامی برنداشته بود که عبدالله را ديد و با او بگو مگو کرد، در جريان همين گير ودار يکباره صدای انفجار بلند شد و بچه ها را وارخطا ساخت. انفجارسبب شد که ميرويس وعبدالله هردو سوی خانه مير ويس شان بدوند، وقتی خانه رسيدند، حويلی شان را انباشته از دود وگرد يافتند. مير ويس، مادرش را ديد که نالان وپريشان پشت اولادهايش می گشت، مير ويس بعد از آن که از صحت اعضای خانواده مطمين شد، متوجه گاو شان شد که تازه خريده بودندش، گاو در اثر انفجار از بين رفته بود.
ميرويس از اين که به گفته های عبدالله گوش نداده بود خيلی متاسف بود. او گفت: "اگر با احتياط رفتار می کرد، امروز گاو شان را که بخشی ازسرمايه زندگی شان بود ، ازدست نمی داد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||