BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت:
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: شيله خشک

شيله خشک

بود نبود زير آسمان کبود بچه های به نام کبير، مير ويس وعبدالله دريک قريه گک دور از شهر با ساير دوستان شان زندگی داشتند.

ميرويس رفيق بسيار نزديک عبدالله بود. آنها ها اکثرا يکجا باهم کمی دورتر از قريه شان، دريک شيله خشک ساعتيری می کردند.

يکی از روز ها شديدا باران باريد، آنقدر باريد که در شيله خشک، سيل آمد. ميرويس و دوستانش برای چند روز، نمی توانستند برای ساعتتيری به شيله بروند.

چندروز بعد ميرويس، برای ساعتتيری به شيله رفت يکباره چشمش به چيزی نا آشنای افتيد.

کجاپنهان کنم!
ماين پاره
 ميرويس، سخت سراسيمه بود که آن آهن پاره را کجا مخفی کند تا چشم اعضای خانواده به آن نيافتد و او را مورد پرسش قرار ندهند.

ميرويس تعجب آميز و آهسته به طرف آن شی نزديک شد، خاک و گلی را که به تازه گی سيل با خود آورده بود، از دور آن آهنپاره دور ساخت.

در همين وقت عبدالله هم سر رسيد و از مير و يس پرسيد مصروف چه کاری است؟

ميرويس خواست بهانه کرده، شی يافته را پنهان کند، تا فقط خود بتواند از آن بهره برد و بس، اما عبدالله بر پرسشش تاکيد کرد.

ميرويس با ترددی آميخته با قهرپاسخ داد: "آهن را پيدا کرده م وتصميم دارم از آن چوکی بسازم".

عبدالله، با جديت او را ازين کار منع می کرده گفت: "کاکای من در موسسه ماين پاکی کار می کند، او برايم گفت بازی با اشيای ناشناخته خيلی خطرناک است.

ميرويس حرف های عبدالله را قبول نکرده گفت: "بهتر است نصيحت نکنی و درمورد اين شی هم به هيچ کسی، چيزی نگوی، عبدالله، ميرويس را با آهن که پيدا کرده رها کرده خود خانه رفت.

ميرويس، سخت سراسيمه بود که آن آهن پاره را کجا مخفی کند تا چشم اعضای خانواده به آن نيافتد و او را مورد پرسش قرار ندهند.

گاه او می کوشيد شی يافته را به هيزم خانه ببرد و گاهی هم به مرغانچه، ولی هيچ جای خوشش نميامد، بالاخره طويله را برای آن آهن پاره، جای مناسب يافت.

انفجار!
انفجار در شيله
 ميرويس هنوز چند گامی نبرداشته بود که عبدالله را ديد و با او بگو مگو کرد، در جريان همين گير ودار يکباره صدای انفجار بلند شد و بچه ها را وارخطا ساخت.

عبدالله که از سوی ميرويس مشوش بود، باز هم پرسان آهن را کرد. ميرويس با قهراز او خواست آهسته صحبت کند تاصدای شان را کسی نشنود وهمه ازين موضوع خبر نشود.

عبدالله، باز هم مانع او شد، مگرمرغ ميرويس يک لنگ داشت و سخن او را نپذيرفت عبدالله خفه و آزرده دوباره بازگشت.

وقتی مير ويس از خانه برآمد، تعداد زياد از اطفال قريه از او در مورد آهن که يافته بود مورد سوال کردند.

مير ويس، از قهرمی جوشيد وميدانست که عبدالله عامل اين کار است، او با خشم فراوان خانه عبدالله شان رفت .

هنوز چند گامی برنداشته بود که عبدالله را ديد و با او بگو مگو کرد، در جريان همين گير ودار يکباره صدای انفجار بلند شد و بچه ها را وارخطا ساخت.

انفجارسبب شد که ميرويس وعبدالله هردو سوی خانه مير ويس شان بدوند، وقتی خانه رسيدند، حويلی شان را انباشته از دود وگرد يافتند.

مير ويس، مادرش را ديد که نالان وپريشان پشت اولادهايش می گشت، مير ويس بعد از آن که از صحت اعضای خانواده مطمين شد، متوجه گاو شان شد که تازه خريده بودندش، گاو در اثر انفجار از بين رفته بود.

گاو
اگر ميرويس با احتياط رفتار می کرد، سرمايه زندگی شان را از دست نمی داد.

ميرويس از اين که به گفته های عبدالله گوش نداده بود خيلی متاسف بود. او گفت:

"اگر با احتياط رفتار می کرد، امروز گاو شان را که بخشی ازسرمايه زندگی شان بود ، ازدست نمی داد.

قاز سفيدقصه های زندگی
قاز سفيد
آهوی جادويیقصه های زندگی
در پی صدا
گل خارقصه های زندگی
گل خار
کوزه چه جادويیقصه های زندگی
کوزه چه جادويی
نارنجقصه های زندگی
عطر نارنج
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>