|
قصه های زندگی: کوزه چه جادويی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود زير آسمان کبود، پير مردی بود با يگانه پسرش به نام شريف. آنها در نزديکی يک جنگل سر سبز و پر از درختان ميوه دار زندگی می کردند. پيرمرد و فرزندش برای جمع آوری هيزم و ميوه هر روز به جنگل نزديک خانه ايشان می رفتند. از قضا روزی پای پير مرد افگار می شود. پس از آن روز شريف مجبور می شود به تنهايی جنگل برود و هيزم و ميوه های جنگلی جمع کند. شريف آهسته،آهسته با حيوانات جنگل مثل روباه، خرگوشک و شادی گک دوست می شود. اکثرا حيوانات جنگل هم در جمع آوری هيزم و ميوه های جنگلی او را کمک می کنند. يکی از روزهای بهاری، شريف مثل هميشه به جنگل می رود و متوجه می شود که حيوانات جنگل همه سرگردان و جگرخون استند.
شريف با تاسف افسوس می کند تا ای کاش زبان آنها را می دانست. ناگهان متوجه می شود، چشمه ای که قبلا"درآنجا بود،ديگر وجود ندارد. شريف می داند همه حيوانات جنگل تشنه شده اند. باعجله تبر خود را برداشته خاک های روی چشمه را دور می ريزد. با باز شدن چشمه همه حيوانات خوشحال می شوند وآب می نوشند. در همين وقت روشنی بسيار تيزی به چشم شريف می خورد. شريف می ترسد، هاله از روشنايی به شريف نزديک می شود و صدای، شريف را به خود می خواند: "چشمانت راباز کن شريف ،می دانی من کيستم"؟ شريف چشمانش را باز می کند، آهوی مقبولی را می بيند. آهو خودش را "شاخ طلايی" می نامد چرا که شاخ هايش از طلا است. شريف تعجب آميز می شنود که آهوی شاخ طلايی، جادويست و گه گاهی به جنگل می آيد. آهو که از سر سبزی جنگل خيلی ها خوشش می آيد،از کمک شريف به حيوانات جنگل تمجيد می کند و برايش يک سيب جادويی می دهد. شريف در مورد سيب می پرسد، آهو می گويد: "با خوردن ابن سيب تو زبان حيواتات را می فهمی. اما بکوش هيچ گاهی به جنگل و حيوانات جنگل ضرر نرسانی"! شريف حرف های آهوی شاخ طلايی را قبول می کند و سيب را می خورد. پس از زمانی آهسته،آهسته زبان حيوانات را می داند. بعد روز به روز صميميت آنها زياد و زياد تر می شود.
خرگوشک فرار می کند، شريف هم می خواهد برود، اما سواران مانع رفتنش می شوند و به او می گويند: "ديريست می بينيم تو زبان حيوانات جنگل را می دانی و با آنها صميمت داری". شريف با تائيد گفته های سواران، علت آمدنشان را می پرسد. آنها می گويند : "از چند سال بدين سو در تلاش دريافت کوزه چه جادويی استيم. مگر موفق به پيدا کردنش نشده ايم، اما می دانيم که کوزه چه جادويی نزد تو است، چرا که تو زبان حيوانات را می دانی. سواران در برابر کوزه چه جادويی، برای شريف پيسه و طلا وعده می کنند تا زندگی خود را به خوبی پيش ببرد . شريف نخست متردد می باشد، اما بعد قبول می کند. سواران با او قرار می گذارند تا فردا نزديک جنگل بيايند و کوزه چه جادويی را تسليم شوند. شريف تلاش می کند تا کوزه چه جادويی را پيدا کند، مگر موفق نمی شود. ناگهان متوجه روباه و شادی گک می شود، که اشاره به دامنه کوه نزديک جنگل دارند. خرگوشک می گويد در آن جا زيردرخت بيد، کوزه چه جادويی وجود دارد. هر گاه همان کوزه چه در اين جنگل نباشد، سرسبزی اين جنگل از بين می رود و جنگل برباد می شود. خرگوشک اضافه می کند اگر کوزه چه جادويی درهر منطقه برده شود، آن جا سرسبز می شود. اما جالب اين جاست که غير از حيوانات جنگل کسی ديگر در مورد اين که کوزه چه جادويی در کجا است، چيزی نمی داند.
شريف کوزه چه را گرفته، دويده، دويده درهمان منطقه می رسد، که با اسپ سواران قرار گذاشته بود. او کوزه چه را پشت بته ها پنها ن کرده خودش با آهستگی راه خانه اش را درپيش می گيرد تا حيوانات جنگل نفهمند. فردای همان روز، وقتی شريف دوباره به جنگل می رود همه چيز را درهم و بر هم می يابد. توفان شديد، همه چيز را در جنگل از هم متلاشی کرده است. حيوانات جنگل همه پريشان به نظر می رسند و از شريف دوری می کنند. شريف ديگر زبان آنها را نمی داند او فرياد بر می آرد و ازهمه اين نابسامانی ها می نالد. ناگهان صدای آهوی طلائی را می شنود که با عتاب می گويد: "اين جنگل امروز به خاطر تو خراب شد، چرا که تو از زبان حيوانات استفاده نادرست کردی. کوزه چه جادويی را که د رآن روح جنگل بود، به اسپ سواران دادی و اعتبارت را نزد همه از خراب کردی، حالا بهتراست تا هرچه زودتر از جنگل خارج شوی". با شنيدن حرف های آهوی طلائی، شريف جگرخون شده و باعجله به طرف سواران می رود ، جای که وعده گذاشته بود. شريف کوزه چه جادويی را در بوجی پنهان می کند. در همين وقت سروکله سواران هم پيدا می شود. آنها کوزه چه را از شريف می خواهند .
سواران با شريف درگير اند تا کوزه چه را غصب کنند، درهمين هنگام حيوانات جنگل هريک روباه، شادی گک و آهوی شاخ طلايی متوجه شريف شده به کمکش می شتابند. سرانجام پس از جنگ و جدل زياد، اسپ سواران فرار می کنند و شريف دوباره به جنگل بر می گردد، با رسيدن به جنگل، دريک مژه برهم زدن، همه جا را دوباره سرسبز می يابد. حيوانات همه، شادمانی و سرسبزی دوباره جنگل شان را جشن می گيرند. شريف زبان حيوانات را می داند. شريف که به اشتباهش پی برده است از همه حيوانات جنگل معذرت می خواهد. آهوی شاخ طلايی با بقيه حيوانات جنگل شريف را می بخشند و شادمانه جشن برپا کرده به ميله و پای کوبی می آغازند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||