|
قصه های زنده گی: پنجه چنار | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
دو خواهر خوانده ها بنام های شبنم و سوسن ، با والدين شان يکجا د ر يک قريه زندگی می کردند. يکی از روزها هر دو همراه با برادر شبنم که پرويز نام دارد به جنگلی نزديک قريهء شان که سر سبز و پر از گل است ، برای جمع کردن هيزم ميروند. اطفال متوجه يک درخت بلند و کلان ميشوند که در نزديک جوی است و گل های لاله هم در اطرافش رويده . آنها با ديدن درخت حيران ميشوند ، چرا که دفعه اول است چنين درخت را ديده اند و نمی دانند که اين درخت چی نام دارد؟ هر سه پوشتاره های هيزم های خود را به زمين ميگذارند و به چيدن گل های لاله شروع ميکنند . آهسته آهسته هوا تاريک ميشود، چشم شبنم به يک ريسمان که در همان درخت آويزان است ، ميافتد و هر سه با خوشحالی به نوبت گاز ميخورند که در همين وقت رعد و برق ميشود و باران شروع به باريدن ميکند . اطفال از گير باران در زير همان درخت ايستاده ميشوند و از درخت تعريف می کنند باران شديد تر ميشود و بعد از چند دقيقه آرام ميشود . پرويز شان ميروند که هيزم های خود را بگيرند ، هر قدر تپ و تلاش ميکنند هيزم هاي را که جمع کرده بودن ،نمييابند . شبنم و سوسن از گم شدن هيزم ها جگر خونی ميکنند ، اما پرويز آنها را دلداری ميدهد و ميگويد که فردا دوباره برای جمع کردن هيزم ميايم حال بياييد که خانه برويم . هوای تاريک موجب ميشود که اطفال راه خانه خود را گم کنند ، هرسه به گريه ميشوند و حيران هستند که کجا بروند؟ صدای حيوانات وحشی هم نزديک شده ميرود . آنها گريه کنان به کنار يک جوی ميرسند و ناگهان يک پل را ميبينند و نزديک پل ميروند و متوجه ميشوند که يک درخت کلان بالای جوی مثل پل مانده شده است . صدای گرگ های وحشی نزديک ميشود، اطفال مجبور ميشوند با بسيار ترس و لرز از پل بگذرند ، در همين اثنا گرگ ها نزديکتر ميشوند.
پرويز شان هوشياری ميکنند و با تمام خسته گی داخل باغ ايکه نزديک پل است ، ميروند و از گير گرگ ها د پُت ميشوند . بعد از چند دقيقه شبنم با بسيار ترس ميبيند که صدای گرگ ها دور شده اند و ناگهان متوجه ميشود که در تنهء درخت هستند. هر سه از داخل تنه درخت بيرون ميشوند و ميبينند که يک باغ پراز درختان بلند بلند و کلان کلان است ، رقم همان درختی که در سر جوی مانده شده بود. اطفال از هوای صاف و درختان باغ و سايهء آن ها تعريف ميکنند و افسوس ميخورند که ای کاش ميدانستند درختان به اين بزرگی چی نام دارند ؟ آنها ميخواهند سوی خانه بروند ، در همين وقت يک صدا بگوششان ميرسد ،آنها با بسيار تر س و حيرانی ميبينند که همان درخت ايکه تنه اش خاليست از آنها ميپرسد که چرا طرفم حيران حيران نگاه ميکنيد ؟ شبنم و سوسن از درخت پرسان ميکنند که تو درخت چی هستی و نامت چيست ؟ درخت ميخندد و ميگويد که ما درختان پنجه چنار هستيم . اطفال ميخندد و ميگويند که از همين خاطر بر گ تان مثل پنجه است و از درخت پنجه چنار ميپرسند چرا در اين باغ کلان پر درخت ،تنها تنه خودت خاليست ؟ درخت پنجه چنار به آنها ميگويد که عمر من نسبت به درختان ديگراين باغ زياد است و من صدسال عمر دارم از همين خاطر تنه ام خاليست . درخت برای اطفال ميگويدکه تمام درختان در صافی هوا و سرسبزی منطقه خوب استند ، اما ما درختان پنجه چنار زيادتر منطقه را سبز و هوا را صاف ميسازيم . درخت پنجه چنار سه نهال ايکه در پهلويش رويده به آنها نشان ميدهد و برايشان ميگويد که اين نهال ها را بگيريد و در قريه تان بشانيد |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||