|
قصه های زندگی: درختی که پرنده را دوست نداشت | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
يکی بود يکی نبود، در زمان های قديم در زمين های دور افتاده يکی از قريه ها، درخت پير اکاسی، تنهای تنها و بدور از همه درختان زندگی می کرد. و اما باد بهاری يگانه غمگسار و يگانه دوست اکاسی، بود که هر وقت سراغش می آمد و همه غصه هايش را با خودش قسمت می کرد. در يکی از روز های پائيزی، اکاسی پير دوست صميمی اش (باد بهاری) را صدا می زند و برايش می گويد: "باد بهاری! دوست خوبم، ميدانم که با فرارسيدن زمستان ديگر شاخه های من هم می خشکد و زندگيم ختم می شود. افسوس که ديگر شاخه هايم پناهگاهی برای پرندگان زيبا نخواهد بود. ديگر گوش هايم با چهچه پرندگان خوش الحان نوازش نخواهد شد. ولی هنوز اميدی و تنها اميدی ته دلم جوانه می زند و از تو می خواهم تا اگر به آن رنگ حقيقت بخشی". باد بهاری با مهربانی تمام شاخه های اکاسی پير را نوازش کرده وعده کمک می دهد. اکاسی پير از باد بهاری می خواهد تا هرچه زودتر يگانه دانه اش را با خودش ببرد و در سرسبزترين گوشه دنيا بريزد تا يگانه نشانی اش در جمع ديگر درختان زيبا و رسا قد بر افرازد. پس از اينکه باد بهاری، با اکاسی پير خدا حافظی می کند سفرش را از سر می گيرد. باد بهاری از فراز کوه کوتل ها می گذرد از دشت و دريا ها عبور می کند تا سرانجام می رسد به دهکده سرسبز و پردار و درخت.
سالهای زيادی می گذرد و باد بهاری همواره از آخرين نشانی دوستش صادقانه مواظبت می کند. تا اينکه دانه اکاسی پير مراحل مختلف از نشو نمايش را می پيمايد و به درخت اکاسی جوان، گشن بيخ و بسيار شاخ مبدل می شود. باز هم فصل بهار می رسد و باد بهاری می آيد تا خبر اکاسی جوان را بگيرد. او اکاسی جوان را می بيند که قد کشيده، برگ و بار آورده و ميان ساير درختان، عشوه و تنازی دارد. باد بهاری نزد اکاسی جوان می رود، شاخه هايش را نوازش می کند و گيسوانش را شانه می زند. و خيلی هم ازش توصيف می کند. اما اکاسی جوان که خيلی ها مغرور هست و به خودش می بالد، از باد بهاری خوشش نمی با حرف های زشت او را از خود می راند. باد بهاری فکر می کند شايد اکاسی جوان او را نشناخته باشد. اما به زودترين فرصت درمی يابد اکاسی جوان خلاف خوی اکاسی پير، بسيار مغرور و خودخواه هست و اصلا به پيوند ها ارزشی قايل نيست. باد بهاری آزرده و دلگير شده از کنار اکاسی جوان رد می شود. ولی به اميدی راهش را در پيش می گيرد که نبايد زود برنجد چون با دوستش وعده مواظبت نشانی اش را داده بود. باد بهاری دل به اميدی خوش می کند که بهار می رسد و خيلی از پرنده ها می آيند، بر شاخچه های اکاسی جوان لانه می کنند، آواز خوانی و چهچه آنها روی شانه های شاخ و برگهای اکاسی جوان، آرزوی اکاسی پير را بر آورده می کند.
هر چند مينا گک ها عذر می آورند که از راه دور آمده اند، روی شانه هايش جایشان دهد تا لحظه آرام بگيرند، ولی اکاسی جوان به حرف هايشان اهميتی نمی دهد. او از شاخه های زيبايش می گويد که نمی خواهد با نشستن پرنده ها خراب شوند. اکاسی مغرور مينا گک ها را با پنجه هايش دور می کند و با اشاره برايشان می گويد به درخت های ديگر بروند. درهمين حال که اکاسی جوان با مينا گک ها جنگ و دعوا دارد، باد بهاری می رسد. اکاسی جوان بر باد بهاری هم می تازد و می گويد: "من هيچ ضرورت به نصیحت و هرزه گويی های شما ندارم. گم شوين که قوارينان بدم می يايد، من می خواهم به دل خودم زندگی کنم". باد بهاری و مينا گک ها به طرف درخت های ديگر می روند. مينا گکها از اکاسی جوان به باد بهاری گله سر می دهند و می گويند همين که صبح شد از اکاسی مغرور به بلوط پير که بزرگ همين دهکده است، شکايت می برند. روز ديگر بلوط پير، باد بهاری و مينا گکها با هم حرف می زنند، سر انجام بلوط پير می خواهد تا در مورد اکاسی جوان از ساير درختان دهکده هم چيز های بشنود و اين کار را به باد بهار می سپارد.
سرانجام بلوط پير فيصله می کند که پس از آن روز هيچ پرنده نزد اکاسی جوان نرود، درخنان اطراف اکاسی با اکاسی مغرور هيچ حرفی نداشته باشند، باد بهاری ديگرنبايد بر او بوزد. تا اکاسی خود خواه به اشتباه و غرورش پی برد. همه دست به دست هم می دهند و بنابر فيصله بلوط پير با اکاسی جوان قطع رابطه می کنند. اکاسی که در اوايل بر هيچ يک وقعی نمی گذاشت، اندک، اندک پس از گذشت زمان از تنهای دلتنگ می شود. ديری نمی گذرد که اکاسی مغرور و جوان آرام، آرام طراوت و شادابيش را از دست می دهد. پنجه هايش می خشکد و برگهايش زرد و راز شده می ريزد. ديگر پرنده ها نزدش نمی آيند. از باد بهاری خبری نيست و باران هم برايش نمی بارد. پائيز می رسد و آمدن باد بهاری کم می شود ولی با آنهم باد بهاری روی پيمانی که با دوستش بسته بود می آيد و از دور ها خبر اکاسی را می گيرد. او از ديدن حال خراب اکاسی خيلی متاثرمی شود. سرانجام نزد بلوط پير می رود تا اگر در جزای اکاسی تجديد نظر کند. اما درهمين وقت چوبشکن پير با پسرش برای جمع آوری چوب و هيمه می آيند. سرانجام در ميان همه درختان دهکده متوجه اکاسی خشکيده می شوند. لذا با تبر به شاخه های درخت می کوبند. اکاسی فرياد برمی آرد و می گريد ولی کسی به او گوش نمی دهد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||