BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت:
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: عطر نارنج

عطر نارنج

بود نبود در زمانه های قديم، دو خواهر خوانده های بودند که در يک قريه رندگی داشتند. يکی فريده نام داشت و دومی عادله .

فريده بعدازسال های زياد مهاجرت دوباره به قريهء شان بازگشته بود، يکی از روز های بهاری نزد عادله می رود تا باهم يکجا به سبزی چيدن بروند.

هردو يکجا بيت خوانده وبيت خوانده در کرد ها می رسند وبه سبزی چيدن شروع می کنند، د رهمين وقت فريده بوی معطری را احساس می کند.

او به فکر می افتد که اين بو ازکجا می آيد واز چيست؟ در همين فکر چشمش به در ختی می افتد، پر از گل های سفيد و مقبول ، نزديک درخت می رود، عادله هم او را دنبال می کند.

فريده به زيبايی گلهای درخت خيره می شود وزياد خوشش می آيد. از آن به بعد هر روزيکه به سبزی چيدن می رود، يکباراز درخت وگلهای زيبای آن ديدن می کند.

چندی می گذرد، باز هم هردو به سبزی چيدن می روند و از گل ودرخت هم ديدن می کنند ولذت می برند.

دختر ها با تعجب می بينند که به جای آن همه گل های نورس و شاخچه های زيبای چند شاخچه شکسته و گل های پرپر شده چيری به چشم نمی خورد.

بلی شاخچه ها و گل های درخت را کسی شکستانده وبرده است، هردو خواهر خنده زياد جگر خون می شوند .

عطرنارنج
درخت نارنج
 من درخت نانج هستم و در مناطق گرم سير سبز می شوم، اکثر مردم خوشبوی من را دوست دارند، حتی که از گل (شکوفه) های من عطر می سازند.
درخت نارنج
درهمين حال از دور صدای رمه وتوله چوپان به گوش می رسد. فريده آمدن چوپان را به عادله مژده می دهد.

او می گويد : " بيا نزد چوپان برويم و در مورد درخت و گلش از او بپرسيم ، چون او همه روزه رمه اش را به چراندن می آورد".

چوپان از اطفالی ياد می کندکه چند روز پيش به در خت گاز می خوردند، شايد آنها گلها وشاخچه های درخت راشکستاند ه با شند" .

فريده با پريشانی می گويد:"چطور دل شان شده که گل های به آن زيبايی را بکنند وشاخچای مقبولش را بشکنند ؟!"

چوپان رمه هايش را هی کرده به راهش ادامه می دهد وعادله هر قدر اصرار می کند تا فريده را با خود ببرد، اما گفته هايش بر او سودی ندارد سرانجام عادله به تنهايی سوی خانه می رود.

فريده تنها می ماند و ناگهان صدای را می شنود، او با پريشانی وحيرانی می پرسد کيستی چی می خواهی وازکجا گپ می زنی ؟

بلبل که در شاخ يک درخت بلند نشسته ، علت ناراحتی او را پرسان می کند. فريده با گفتن نشانی های درخت تمام قصه را به بلبل می گويد .

او با صدای گريه آلود افسوس کنان از خوشبويی گلهای درخت ياد کرده می گويد نمی داند که اين درخت ، درخت چی بود؟

بلبل که گريه و پريشانی اورا می بيند، او را تسلی داده و می گويد :"خيراست ، گريه نکن ، من نمی توانم درخت را دوباره اين جا بيآورم ، ولی می توانم اين خسته را به تو بدهم تا بکاری..

بلبل به خنده اورا می فهماند که اين خستهء عادی نه ، بلکه جادويی است. فريده با شنيدن صدای جادو حيران شده با خوشحالی وماندگی زياد سوی خانه می رود.

دختران در حال سبزی چيدن
بلبل ، علت ناراحتی فريده را پرسان می کند. فريده تمام قصه را به بلبل می گويد
او ناوقت خانه می رسد و با خود می گويد : خسته را فردا خواهم کاشت. فريده با همين فکر به خواب می رود ويک خواب عجيبی می بيند.

کسی برو صدا می زند، فريده با شينيدن صدا حيران شده دويده دويده به طرف حويلی می رود.

در حويلی درختی به بزرگی يک تپه را می بيند که هرگز نديده بود. در همين خيالات درخت به صدا آمده می گويد: " فريده ، من درخت هستم و همراه تو گپ ميزنم!"

فريده با خوشحالی وتعجب به فکر می افتد و آن درخت را درست شبيه همان درختی که درباغ ديده بود، می يابد.

فريده با مهربانی به درخت می گويد: تو درخت چی هستی و چقدر بوی خوش داری؟! درخت با خنده می گويد:" من درخت نانج هستم و در مناطق گرم سير سبز می شوم."

فريده می گويد: " تو زياد خوشبويی داری من درخت های زيا د ی را ديده ام ، مگر چون تو درخت خوشبو هرگز نديده ام.

درخت نانج در جواب می گويد:"اکثر مردم خوشبوی من را دوست دارند، حتی که از گل (شکوفه) های من عطر می سازند."

درخت چنارقصه های زنده گی
پنجه چنار
قصه های زندگیقصه های زندگی
گل ها می خندند
درختی که پرنده را دوست نداشتقصه های زندگی:
درختی که پرنده را دوست نداشت
خرگوش در باغچه پریقصه های زندگی:
باغچه پری
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>