|
قصه های زندگی: در پی صدا | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اسد وحميد دو دوست خيلی صميمی اند. يکی از روز ها هردو برای جمع آوری هيزم ، راهی جنگل می شوند. اسد و حميد آنقدر مصروف جمع آوردی هيمه می باشند، حتی که متوجه همديگر خود هم نمی شوند. پس از اين که حميد پشتاره هيمه اش پر می کند، يکباره متوجه نبودن اسد می شود . حميد به اطرافش نظر می اندازد، اسد را صدا می زند، اما جوابی نمی شنود. ا و از جمع آوری هيزم دست می کشد ودر جنگل به چستجوی اسد می پردازد، ولی باز هم موفق به در يافت اسد نمی شود. اواخر روز است، حميد با پريشانی به راهش ادامه می دهد، که دفعتا آهوی را می بيند با شاخ های طلايی، از پهلويش می گذرد. جای که آهو می رود، صدای آشنای به گوش حميد می رسد، او فکر می کند که صاحب صدا ، اسد است. حميد به تعقيب آهو پرداخته، دنبالش می کند. آهو داخل قصری می شود. حميد هم به دنبال آهو داخل قصر می رود. او تمام قصر رامی پالد، مگرآهو غيب می شود، حميد خيلی مايوس شده تا می خواهد برگردد. يکباره از يکی از اتاق ها صدای اسد را می شنود که حميد را به خود می خواند، او با وارخطايی داخل اتاق می رود، ولی دراتاق کسی را نمی يابد. حميد با عجله داخل اتاق ديگر می رود و با تعجب می بيند که در اتاق، پری زيبای نشسته است. وی برای حميد می گويد:
آن صدای من بود که تو را اين سو کشانيد، مگر من خوب می دانم که اسد کجاست. حميد با عذر وزاری ، از او تقاضا می کند که اسد را پرايش نشان دهد. پری می گويد: اسد با خواهرم يکجا ، نزد ديو زندانی است . حميد می گويد: ديو از انسان ها می ترسد مباداکه آدمی طلسمش را بشکند، لذا هر آدميزادی که در گيرش بيافتد ، در بندش می کشد. پری با تائيد گفته های حميد می گويد اسد نيز به همين ترتيب زندانی شده است، ولی اگر تو بخواهی، می توانی اسد را خلاص کنی وهمراه با او، خواهرمن وتمام حيوانات جنگل را نيزاز شر طلسم او رها سازی. حميد قول می دهد که اين کار را انجام دهد. پری برای حميد نگين انگشتری خود را می دهد تا در وقت ضرورت از آن استفاده کند. حميد با رهنمای پری به طرف دريای می رود که در مسير جنگل جاريست . هی ميدان وطی ميدان ، بالاخره می رسدبه دريا . در همين وقت متوجه ديو می شود که در حال دوش به سوی او ست. ديو زاری کنان پيش می آيد و می گويد : حميد، رحم کن ! رحم کن بر حال من! نگينه سون دريا نچرخان. حميد نگين را به سوی دريا می چرخاند. فرياد وفغان ديو به آسمان بلند می شود و به همين ترتيب جادوی ديو از بين می رود. حميد داخل آب می شود، با جادوی نگين، آب دو قسمت می شود. او نگينه رامحکم گرفته به راهش ادامه می دهد، خانه مقبولی سر راهش می آيد. حميد داخل خانه شده و به جستجوی دروازه سفيد می پردازد. سرانجام در وازه سفيد را پيدا می کند ونگينه رابه طرف سنگ های می گيرد که در داخل اتاق افتاده اند، يکی ازين سنگ ها به خواهر پری وديگرش به اسد بدل می شود.
حميد متوجه می شود که ديگر نگينه اثر جادويش را از دست داده است، آنها سخت پريشان می شوند که چطوراز دريا بيرون بگذرند؟ در همين موقع صدای پری را می شنوند که اطمينان داده می گويد : چشمان تان را ببنديد، آنها چنان می کنند وقتی چشمان شان را باز می کنند خود را درهمان قصری می يابند که آهو داخل آن شده بود. پری برای حميد واسد يک رباب تحفه داده می گويد : "اگر مشکلی برای تان پيدا شد، رباب زنيد، من با شنيدن صدای همين رباب، در يک چشم برهم زدن می رسم. پری با خواندن کلمات عجيب سحرآميز، حميد واسد را به خانه های شان می رساند و از آن به بعد همه آنها با هم دوست می شوند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||