BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت: 11:44 گرينويچ 2007 ,03 جولاى
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: قاز سفيد

قاز سفيد با شکاری ها

بود نبود زير آسمان کبود، دختری بود به نام نازيه، که با مادرش در کلبه ای نزديک دريا زندگی می کرد.

او برادری داشت به نام نويد که مدت ها قبل گم شده بود. نازيه ازاين که او برادر و همبازی اش را گم کرده بود، رنج می برد.

يکی از روزها نازيه جگرخون نزد مادر می آيد، که در تنور نان می پزد، از او می پرسد که برادرش نويد چطور گم شده است؟

مادر هر قدر کوشش می کند چيزی نگويد، اما نازيه زياد اصرار می ورزد. مادر با گريه چنين حکايه سر می دهد:

يکی از روز ها من از مرغ ها وارسی می کردم، نويد آمده اجازه رفتن به لب دريا را از من خواست.

من با مشکل برايش اجازه رفتن دادم، مادر آهی عميقی کشيده می گويد کاش چنين نمی شد، بعد در ادامه حرف هايش می گويد:

نويد از همان وقت تا به حال دگر برنگشت، هرچند تلاش کردم که پيدايش کنم، اما زحماتم هيچ سودی نداشت.

انجام بدی، بديست!
نازيه سوار بر پشت قاز سياه نزد جادوگر می آيد.
 : تمام قدرت و توانم در قاز سياه است، اگر قاز سياه را چيزی شود، طلسمم از بين می رود، برادر ت نويد هروقت به اذيت و آزار قاز سياه می پرداخت.
جادوگر سفيد

نازيه از ماجرای غيب شدن برادرش سخت پريشان می شود، او به مادر دلداری می دهد که يک روز برادرش حتما پيدا می شود.

روزها همه پيهم می گذرند اما خبری از نويد به گوش نمی رسد، پريشانی مادر روز به روز فزونی می گيرد.

يکی از روز ها نازيه هم همانند نويد از خانه به قصد رفتن به لب دريا می برآيد همان دريای که برادرش رفته بود.

پس از رسيدن به دريا ناگهان متوجه قاز سفيدی می شود که قاز سياه همراهيش می کند .

نازيه با ديدن قازها خوشحال می شود، نازيه تصور می کند قاز سفيد چيزی برای گفتن با او دارد. از آن روز به بعد قازها با نازيه دوست می شوند.

قاز سياه به او می گويد: " آنها قاز های جادويی اند و کمال گپ زدن را دارند". صميمت نازيه با قاز ها روز به روز اوج می گيرد . نازيه هروقت به قاز ها دانه می آورد.

يکی از روزها قازسفيد و سياه همراه با نازيه بيت می خوانند که در همين وقت متوجه اسپ سواری می شوند، قاز ها می پرند .

نازيه هم با ديدن سوار می ترسد، مگر اسپ سوار بسيار به مهربانی نزديک شده از او در مورد قازها می پرسد.

نازيه می گويد: "من قاز ها را دوست دارم و هميشه به آنها نان می اندازم" . اسپ سوار می پرسد قازها چی وقت نزديک دريا می آيند؟

نازيه همه چيزی را که در مورد قاز ها می داند به او می گويد و اضافه می کند که قاز ها هميشه از طرف صبح نزديک دريا می آيند، مگر گه گاهی عصر به چشم می خورند.

دگر بر نگشت!
 صبح بود، من از مرغ ها وارسی می کردم، نويد آمده اجازه رفتن به لب دريا را از من خواست مشکل برايش اجازه رفتن دادم، مادر آهی عميقی کشيده می گويد کاش چنين نمی شد، نويد از همان با به حال دگر برنگشت.

اسپ سوار با خنده محيلانه با تاخت از نازيه دور می شود، ناگهان نازيه متوجه تفنگ اسپ سوار می شود، نازيه می داندکه او شکاريست .

نازيه با پريشانی به خانه برمی گردد، تا نا وقت های شب از تشويش او را خواب نمی برد، وقتی صبح به خواب می رود ناگهان با ناله قاز سياه از خواب می پرد، وارخطا به حويلی می رود.

چشم نازيه به قاز سياه می افتد که از درد افگار شدن بالش می نالد. نازيه از او علت را می پرسد، قاز سياه در حاليکه ترسيده دروازه حويلی را به نازيه نشان می دهد.

او می گويد شکارچی برای بردن من همين طرف می آيد. با شيندن نام شکارچی نازيه تکان می خورد و در مورد قاز سفيد می پرسد.

قاز سياه با نالش می گويد امروز قاز سفيد با او نيامده، نازيه خوشحال می شود، او قاز سياه را به خانه می برد و بال او را با دستمال پاک می بندد.

ديری نمگذزد که دروازه حويلی کوبيده می شود، قاز سياه و نازيه هردو می ترسند و نازيه با ترس می خواهد دروازه را باز کند.

مگر قاز سياه مانع رفتن او می شود. نازيه او را دلداری داده، خودش برای باز کردن دروازه می رود.

نازيه متوجه شکارچی می شود که روز گذشته با او ملاقات کرده بود، در همين وقت شکاری با مهربانی به او می گويد: "قاز سياهی را شکار کردم، او در حويلی شما است.

نازيه نمی پذيرد، شکارچی با جديت داخل حويلی شده به جستجوی قاز سياه می پردازد، اما او را نمی يابد.

قاز سياه با هوشياری قبل از رسيدن شکاری در پشت پرده يکی از اتاق ها پنهان می شود. شکاری با قهر باز می گردد.

قاز سياه از مهربانی نازيه تشکری کرده با اجازه مادری نازيه، او را با خود نزد جادوگر سفيد می برد. نازيه چشمانش را می بندد و بر پشت قاز سياه سوار می شود.

بعد از چند لحظه نازيه چشمانش را به گفته قاز سياه باز می کند. او ناگهان متوجه قصر مقبول می شود. نازيه از ديدن قصر بهت زده می شود.

به مجرد رفتن به داخل قصر چشم نازيه به قاز سفيد می افتد او سخت خوشحال می شود. قاز سياه و سفيدک با نازيه به اتاق جادوگر سفيد می روند.

جادوگر سفيد با ديدن قازسياه خوش می شود. قاز سياه همه ماجرا را به جادوگر سفيد باز گو می کند، جادوگر سفيد از نازيه تمجيد کرده به او می گويد:

تو نه تنها قاز سياه، بلکه برادرت نويد را نيز نجات دادی. نازيه با شنيدن نام برادرش فرياد کشيده می پرسد برادرم کجاست؟

چيزی برای گفتن دارم!
قاز سفيد
 يکی از روز ها نازيه هم همانند نويد از خانه به قصد رفتن به لب دريای می برآيد که برادرش رفته بود. ناگهان متوجه قاز سفيدی می شود، نازيه تصور می کند قاز سفيد چيزی برای گفتن با او دارد.

جادوگر، قازسفيد را به او نشان داده می گويد همين نويد است برادرات. نازيه با ديدن برادرش به شکل قاز سخت می گريد او علت قاز شدن برادرش را می پرسد.

جادوگر می گويد : تمام قدرت و توانم در قاز سياه است، اگر قاز سياه را چيزی شود، طلسمم از بين می رود، برادر ت نويد هروقت به اذيت و آزار قاز سياه می پرداخت.

هر قدر او را از اين کار بازداشتم اما فايده نداشت، من او را جادو کرده قاز ساختم تا اين که خودش هم مانند حيوانات طعم درد واذيت را بچشد.

نازيه با جگرخونی از جادوگر می پرسد که چرا شکارچی را چيزی نمی گويد؟ جادوگر می گويد :

"نزد شکاری يک انگشتر جادويی ام است، تا انگشتر را بدست نيارم، شکاری ها را چيزی گفته نمی توانم.

سرانجام جادوگر در برابر خوبی نازيه، با خواندن کلمات جادوی، قازسفيد را دوباره به نويد بر می گرداند. نازيه با ديدن نويد از خوشی می گريد.

نويد با پذيرفتن شرط جادوگر سفيد که هيچ گاهی به اذيت پرنده ها نپردازد، او با خواهرش چشمان خود را می بندند جادوگر باز هم با منتر جادويی آنها را نزد مادر شان باز می گرداند.

آهوی جادويیقصه های زندگی
در پی صدا
گل خارقصه های زندگی
گل خار
کوزه چه جادويیقصه های زندگی
کوزه چه جادويی
نارنجقصه های زندگی
عطر نارنج
درخت چنارقصه های زنده گی
پنجه چنار
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>