|
قصه های زندگی: دوستی خرس | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود در زمانه های قديم در يک جنگل سر سبز و پر از درخت، خرس زندگی می کرد. خرس هميشه برای نوشيدن آب، لب دريا می رفت. رفته،رفته خرس با مرغابی دوست شد. روزی خرس طبق معمول لب دريا رفت، يکباره صدای فرياد مرغابی را شنيد، خرس ديد که مرغابی را گرگی دنبال می کند. دل خرس برای مرغابی گرفت و با عجله به نجاتش شتافت. گرگ با ديدن خرس فرار کرد. مرغابی از خرس تشکری کرده هر دو بيشتر از پيش دوست شدند.
مرغابی از خرس خواست تا فردا به مهمانی خانه او بيايد، تا او را با دوستش معرفی کند. خرس خواهش مرغابی پذيرفت. روز بعد وقتی خرس خانه مرغابی می رفت، ناگهان گرگ از پشت درخت راه خرس را گرفته و با نيرنگ برايش گفت: "می دانی خرس! مرغابی با تو رنگ می زند. او با آهو، يکجا شده تو را مورد تمسخر قرار می دهد". گرگ، خرس را تشويق کرد تا هر دو يکجا شده و مرغابی و آهو را شکار کنند . خرس، حرف های گرگ را باور نکرده، با اخطار به گرگ گفت: من با مرغابی قول دوستی داده ام، اگر کوچکترين ضرری به مرغابی برسانی، آنگاه من به دفاع از مرغابی بر می خيزم.
مرغابی از دوست نو شان به آهو گفته، تمامی ماجرای گرگ را برايش باز گو کرد. آهو بی صبرانه می خواست در مورد نام دوست جديد شان بداند، اما مرغابی تا فردا او را منتظر ماند . صبح روز بعد، مرغابی آهو را لب دريا برد. آهو سخت منتظر ديدار دوست نوشان بود . ديری نگذشت که سر و کله خرس نمايان شد، مرغابی دوستش را به آهو معرفی کرد. آهو بعد از اين که سر تا قدم خرس را با نگاه های عجيبی ورانداز کرد، با تمسخر به مرغابی گفت: تو با اين خرس کلان و بد قهواره دوست شدی! اين که نه خوراکش به ما می ماند و نه قد و قواره اش؟ خرس نزديک شده با آن دو احوالپرسی کرد. مگر آهو با خرس رفتار خوب نکرده از دوستی با او ابا و رزيد.
خرس از چنين حرکت آهو سخت مايوس شده، او عسلی را که با خود آورده بود به مرغابی داد، آهو به خرس گفت: ما علاقه به عسلی بد مزه تونداريم ! مرغابی از رفتار آهو با خرس خوشش نيامد، فردای همان روز، مرغابی خانه خرس رفت تا از او معذرت بخواهد. خرس با ديدن مرغابی به ياد حرف ها ی گرگ افتاد و نخواست مرغابی را ببيند، مرغابی دوباره برگشت. مرغابی پريشان بود، او به آهو که باز هم به تمسخر خرس پرداخته بود، با تاسف گفت: کوشش نکن دوستانت را از چهره بپذيری، بايد آنها را از رفتار و رويه، شان انتخاب کنی. آهو، مرغابی را در انتخاب دوست بی ذوق دانسته و مورد تمسخر قرار داد، وقتی مرغابی اين همه را شنيد آهو را رها کرده دوباره نزد خرس رفت .
روز ها پی هم می گذشت، آهو آهسته، آهسته از تنهايی خسته شده رنج می برد. يکی از روزها او به طرف جنگل رفته، ديد که خرس ومرغابی با هم ساعتيری دارند . آهو از شدت بی کسی دلش گرفت، او از جگرخونی زياد بيمار شد. بعد از مدتی خسته و افسرده به جنگل رفت، ناگهان متوجه خرگوشکی شد که چند دانه زردک را گرفته با زرافه که گلی مقبول در دست دارد ، جايی می روند . آهوگک از آنها پرسيد کجا می رويد؟ خرگوشک و زرافه گفتند: به ديدن خرس مهربان می رويم که قبلا" مريض بود و فعلا" صحت ياب شده است. او اضافه کرد: از بس که خرس با همه مهربان است، حتی پادشاه جنگل (شير) هم ديدن او رفته است. آهوگک احساس پشيمانی کرده به ياد حرف های مرغابی افتيد، درهمين وقت متوجه گرگ شد که هوای حمله بر او داشت .
آهوگک هر چند خواست فرار کند، ولی نتوانست، بالاخره به دام گرگ افتيد. همين که گرگ خواست آهو را بدرد، همه حيوانات جنگل سر رسيدند و گرگ را فرار دادند. او ديد که خرس هم برای نجاتش آمده است، آهو سخت پشيمان شده از صحت خرس پرسيد. خرس ومرغابی از اين که آهو تغيير روش داده، خوشحال شدند و تجديد دوستی کرده همه يکجا با آهو سوی خانه رفتند تا دوستی شان را جشن بگيرند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||