|
قصه های زندگی: آببازی در ميله جا ها! | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
نعيم، شاهپور، کبير، گل محمد از دوستان و رفقای اند که ميله و ساعتيری را زياد خوش دارند. آنها در رخصتی های تابستانی، گرد هم آمده تا در جای مناسبی به ميله و ساعتيری و آببازی بروند. گل محمد که سخت مشتاق ميله رفتن است، با پريشانی به دوستانش می گويد: من نمی توانم با شما بروم، دوستانش دليل را می پرسند، گل محمد اجازه گرفتن از برادرش را شرط می داند . در همين اثنا برادر گل محمد رسيده از جمع شدن آنها دور هم می پرسد، نعيم از ميله رفتنشان به اومی گويند، برادر گل محمد می پرسد: چه وقت می رويد و کجا می رويد؟
بچه ها از محل جديدی که برای آببازی و ميله پيدا کرده اند و آن سوی تپه، دور از قريه است، ياد می کنند. برادر گل محمد بعد از دانستن محل، متردد می شود و رفتن باين محل را جهت ميله برای بچه ها ناممکن می خوانند. گل محمد و رفقايش با اصرار، بلاخره او را راضی می سازند. وی شرط می گذارد ، درصورتی به آببازی رفته می توانند که درآب های کم عمق آببازی کنند. درجاهای برويد که مردمان ديگر نيزدر آن محل بازی کنند، رفت وآمد داشته باشند، اطفال تعهد می کنند تا چنان کنند. بچه ها به محل که قبلا انتخاب کرده بودند می روند و به ميله و خوشی می پردازند، شنيدن آهنگ مست از راديو بيشترازپيش همه را نشاط می بخشد. نعيم و شاهپور درکنار ذخيره آب، به آببازی می روند. کبير به وارخطايی از دور صدا می زند تا پيش نروند، چون محل خطرناک است و ممکن غرق شوند. آنها از پيش نرقتن شان اطمينان می دهند، گل محمد و کبير مصروف شنيدن آهنگ وترتيب غذای چاشت اند.
ديری نمی گذرد فرياد شاهپور بلند شده می گويد: واخ پايم، وای پايم. گل محمد وکبير به سوی اومی شتابند و پای شاهپوررا که در بين دو سنگ گير مانده، آهسته بيرون می کشند. کبيرو ديگران شاهپور را انتقاد می کنند که در آببازی چنان که بايد، مهارت داشته باشد، ندارد. پس لازم نيست که آببازی کند. شاهپور برعکس از مهارت های خود درآببازی ياد آور می شود، اما اين محل و جای را ناشناخته می داند و خود را نابلد می خواند. گل محمد، با غرور و آواز بلند می گويد: شما همه ترسو و بزدل هستيد، مهم نيست که محل وجای آشنا باشد، من که می توانم در هرجايی و هر آب، آببازی کنم . شما اصلا آببازی را ياد نداريد و ترس تان بيمورد است، حال من آببازی می کنم تا شما ترسو ها ياد بگيريد. کبير و ديگر دوستانش، او را متوجه خطرآب ساخته، گفته های برادرش را به يادش می دهند. گل محمد، خود را در آب انداخته می گويد: پيش رفتن مشکل نيست، من تا دورها رفته می توانم، اما هيچ يک از دوستان با او موافق نمی شوند.
گل محمد با غرور تمام پيش می رود. بعد از چند دقيقه فريادش بلند می شود. دوستان به کمک می شتابند. گل محمد، سخت در گل و لای بند مانده آب به داخل دهانش می رود، او درحالت بد وسختی قرار می گيرد. نعيم از همه اولتر خود را به آب انداخته به گل محمد می رسد، مگر او هم ميان لای و گل بند می ماند. هردوفرياد می کشند و از شاهپورو کبير کمک می خواهند، ولی بچه ها نمی توانند دوستان شان را کمک کنند، زيرا اگر آنها به کمک بروند، شايد خود هم در گل بند مانند. کبير از مردمان که در ميله آمده اند، کمک می خواهند. به زودی مردی با ريسمان می دود. اول گل محمد و بعد نعيم را از آب وگل ولای بيرون می کند. بچه ها می فهمند که در دند آب نبايد آببازی می کردند. مرد می گويد: زير اين آب، گل و لای که بيشتر بيشتراز يک زانو است، آببازی خطرناک است. بچه ها همه بر اشتباه خود پی برده، عهد می کنند که بعد از اين گفته دوستان را قدر کنند و آينده در جاهای که بلد نباشند و دگران آن جا آببازی نکنند . |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||