|
قصه های زندگی: شمع فريبنده | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
ضيا دريک قريه که از شهرزياد دور بود مهمان شد، در اطراف اين قريه خانه گک های وجود داشت،که به ويرانه و مخرو به مبدل شده بودند. روزی ضيا با دوستانش زرمينه وملالی به تفريح پرداخت . نا وقت روز بود و آفتاب غروب می کرد. آنها برای بازی خطکان باهم صحبت می کردند . همگی سمتی را برای بازی خطکان انتخاب کردند، اما ضيا سوی قلعه کهنه و ويرانه رفت. ملالی وزرمينه سوی درختها رفتند.همه به خط کردن مشغول شدند، ولی ضيا در اطراف قلعه کهنه وخرابه، خط کرده خط کرده پيش رفت تا به محل تاريک رسيد. او چنان غرق بازی شد که خانه رفتن را فراموش کرد، ولی بعد از مدتی متوجه شد که هوا کاملا تاريک شده!
چشمش دگر نمی توانست خط های را ، ببيند که خودش کشيده بود. او درمحل بيگانه ونابلد گير مانده بود ، ضيا سرگشته و حيران می انديشيد چه کند و کجا برود. ضيا خودش را ميان تاريکی شب گم کرده بود وبا وار خطايی به هر سو می دويد. ضيا يکه ريز ملالی وزرمينه را صدا کرد، ولی هيچ صدايی پاسخش نداد و هيچ کسی دست اش را نگرفت . چشم هايش روشنايی را می جستند تا حد اقل او را به راهی رهنمايی کند. بالاخره روشنی ضعيفی اورا به طرف خود خواند. ضيا روشنی را تعفيب کرده پيش رفت، ولی در آن جا هيچ کسی رانديد. سرانجام فرياد کشيد: کسی است مرا کمک کند؟ راهی خانه را گم کرده ام ! ناگهان صدای شنيد که می گفت: " پيش بيا ، پيش بيا" ! ضيا در حالی که سخت حيران بود ، پيش رفت وخانه مقبو ل شيشه ای را ديد که شمع های زيادی در تاقچه ها يش فروزان بودند وخانه را تجلی خاصی بخشيده بود . خانه با شمع های فروزانش ، خوش ضيا آمد، اما نميدانست که از کدام راه داخل شود، زيرا تماما خانه از شيشه ساخته شده بود . در همين وقت باز هم صدای را شنيد که می گفت:
پيش بيا، دروازه خود به خود به رويش باز می شود. ضيا همين که می خواهد دررا بگشايد، صدای ديگری را شنيد که می گفت: پيش نرو که دوباره آمده نمی توانی و راه برگشت نيست! ضيا سگی را ديد که او را صدا می زند، او سخت وارخطا ومتعجب شده سخت ترسيده بود. خانه شيشه باشمع های زيبا وفريبنده اش، آنقدر توجه ضيا را جلب کرده بود که ترس وبيم را برای مدتی ازيادش برد. در همين وقت پری از داخل خانه شيشه صدا زد: بيا، چرا معطلی؟ بيا يبا! ضيا با تعجب وترس پرسيد : تو که هستی؟ پری خود را معرفی کرد . شمع های فراوان وميوه های خوشرنگ خا نه شيشه يی ،ضيا را فريفت، با آن هم اوبا دنيای پر از ترديد وپريشانی، نزديک دروازه ايستاد. پری به اشاره ديو، ضيا را به درون خانه خواست و ميوه های رنگارنگ را به او صلا کرد.
ضيا خسته ومانده بود، نخست قدری مکث کرد، بعد به خوردن يک دانه سيب سرخ آغاز کرد، به مجردی چک زدن سيب، فرياد ضيا بلند شد و يکباره به بوزينه بدل شد. ديو با سرور وخوشی زياد قهقه خنديد ، زيرا منبعد کسی را داشت که برايش چارمغزها وميوه های درختان بلند را می چيد. پری که از ظلم و کردار زشت ديو خسته و دلتنگ بود، نزد سگ رفت واز تبديلی ضيا به شادی، به او گفت. سگ که در اصل آدمی بود چون ضيا و از تغيير شکلش سخت رنج می برد، شکوه کنان به پری گفت : "باعث همه بد بختی ما توستی! تو بودی که ما را با مکر و نشان دادن شمع های فريبنده و ميوه های گونه گون ، تا اين جا کشاندی" ! پری ، با پريشانی خود را مجبور خواند و دليل مجبوريتش را واضيح ساخت که اگر اين کاررانمی کرد، شايد ديواورا نيز به حيوانی بدل می کرد. سگ راه نجات خود و ضيا را پرسيد. پری خاموش کردن شمعی را که زندگی ديو وابسته بدان است ، راه حل خواند.
سگ به او نظر داد تا همه با هم يکجا شده و به کشتن شمع ، هرچه زودتر اقدام کنند و همديگر راکمک کنند . پری مقدار سنگ و سنگچل برای خود وشادی و سگ جمع کرده نزدشادی رفت ونسبت به اواظهارهمدردی کرده و ماجرای مجبوريت اش را حکايه کرد. شادی ( ضيا) با خشم و نفرت او را از خود راند و پرسيد که باز کدام مکر تازه را راه انداخته است ؟ پری و سگ، بالاخره اورا قانع ساخته وهمه با هم در پی کشتن شمع های خانه شدند. با شکستن هر شيشه ، آن ها در يافتند که همه شمع ها مجازی بوده و تلاش کرند تا شمع اصلی را که زندگی ديو به آن بسته است، پيدا کرده و خاموش کنند. آنها دستپاچه ووارخطا بودند که آواز رعد آسای ديو، باغرش وحشتناکش نزديک و نزديکتر شد. پری، سگ و شادی را به شکستاندن شيشه ها و پيدا نمودن شمع اصلی تشويق کرد، ولی سگ وشادی ازوحشت آمدن ديو می لرزيدند.
ديوبه عجله رسيد وآنها را تهديد کرد. پری آخرين سنگپاره را شادی داده گفت: "آخرين شيشه باقيست ، به شکستن اش عجله کن". همين هنگام ديو غرش کنان و با قهر نزديک شد. ضيا ، سنگ را به شيشه زد و همراه با شکستن شيشه، شمع اصلی نيز خاموش شد، سگ وشادی به چهره اصلی خود در آمدند و ديو نابود شد. همه خوش شدند وهر يک از اشتباهی که انجام داده بودند، با ندامت ياد کردند . |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||