|
قصه های زندگی: درخت و بيابان | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
چوپان بچه های در آغاز فصل بهار تصميم گرفتند، دو نهال توت و يک نهال بيد را ا ز قريه به دشت برده غرس کنند تا هنگام تابستان از سايه آن مستفيد شوند. بالاخره آنها تصميم شان را عملی کردند. پس از چند روز نهال های توت ديدند، که نهال بيد خشک شده ، آنها وحشت زده شده از بيم جان گريه سر دادند. نهالک ها با تشويش و گريه گفتند: "در قريه، جوی آب درپای ما جاری بود، دهقان ها ودهقان بچه ها، گه وبيگاه احوال ما را جويا می شدند. حال در بيابان از کمبود آب و بی توجهی، چون بيد خشک خواهيم شد". هردوحسرت روزگار گذشته شان را خوردند وبه حال خود گريستند. در همين حالا صدای توجه آنها را به خود جلب کرد.
نهالک های توت، متوجه شدند پارچه ابر سياهی که در آسمان بالای سر شان بود، با آنها حرف می زد. ابر خود را دوست نهالک ها خواند، اما نهالک ها ترسيده و لرزيده با ابر حرف زدند. ابر آن دو را دلداری داد، مگر نهالک ها مکررا از خشک شدن بيد گفتند، ما تشويش آينده خود را داريم تا مبادا با عين سرنوشت بيد مواجه شويم". ابر برای نهالک ها تفهيم کرد که بيد نسبت به آنها درخت نازکتر است و ريشه ها و پوست ضعيف ترداشته بدون آب وافر نمی تواند زندگی کند، اما نهال های توت، بر خلاف می توانند سال های طويلی در دشت زنده مانند، زيرا صاحب ريشه های قوی اند و می توانندتا ژرفای زمين، ريشه دوانده از ته زمين آب گيرند. همچنان ابر ازآشنايی خود با درخت توت پير که صد سال عمردارد، گفت. نهالک ها با نا باوری ناليدند واز تشنگی شکايت سردادند، ابر بر دوستی خود با آنها تاکيد کرد، مگر نهالک ها گفتند: تنها دوستی تو کا فی نيست، ما به آب ضرورت داريم، اگر به ما آب نرسد، ما همانند بيد زنده بوده نمی توانيم. ابر از ته دل خنده سر داد و با رعد و برق همراه شده، گفت: حال برايتان دوست می فرستم تا تشنگی تان را رفع کند.
هنوز ديری نگذشته بود که با صدای رعد وبرق، باران شديدی باريدن گرفت و نهالک ها را سير آب کرد. بعد از سيراب شدن نهالک ها، ابر وباران دوباره رفتند و آفتاب شال زرينش را برهمه جا پهن کرد. نهال ها از حرارت آفتاب لذت برند و با خوانش ترانه ای ابرازاحساسات کرده از آفتاب سپاسگزاری نمودند. آفتاب گفت تابيدن برهمه موجودات وظيفه من است، نهال ها از رفع تشنگی و گرم شدن شان از باران و آفتاب با هم گفتند. اما از اين که نمی توانستند خستگی خود را رفع کنند، قدری ناراحت به نظر می رسيدند آفتاب مشکل شان را کوچک پنداشته گفت: " من می توانم ناراحتی تان را رفع کنم"، آفتاب با صميميت دوست ديگرش را صدا زد. شمال به تقاضای آفتاب نزد نهال های توت رفته با وزيدن ملايم خود، شاخه ها ی آنها را به نوازش گرفت.
چندی گذشت، نهال ها به کمک ابرو باران و آفتاب وشمال ، رفته، رفته بزرگ شده مبدل به درختک جوان شده برگ کشيدند و يگان دانه توت هم گرفتند. يکی از روز ها باز هم شمال وزيد تا شاخه ها و برگ های درختک های توت را نوازش کند. درختک های جوان، با کلمات موزون از وزيدن شمال توصيف کردند و از ابر وباران و آفتاب وباد به نيکی با هم گفتند. در اين وقت چهچه چند پرنده، توجه درختک های توت را به خود جلب کرد. آنها با هيجان تمام به شمال گفتند: شمال، چقدر خوب است وقتی پرنده ها در شاخه های ما آشيانه می سازند، ما شاهد آوازخوانی و شادی آنها استيم. شمال در جواب گفت: درختک ها! بدانيد که پرنده ها در اين دشت فقط و فقط ازخاطر شما آمده اند و بس. درختک های توت بيشتر از پيش به خود باليدند و از اين که توانستند پرنده های را پناه دهند، احساس غرور کرده گفتند:
همه اين دوستان به ما کمک کردند تا ما زنده مانيم و بزرگ شويم، حا ل ما هم بايد به ديگران کمک کنيم. از دور صدای رمه با آواز توله چوپانبچه ها آمد، درختک های توت، چوپانبچه های را ديدند که آنها را از قريه به دشت وبيابان آورده و غرس کرده بودند. درختک ها به شمال گفتند: خدا می داند چوپانبچه ها، با ديدن ما چقدر خوش شده باشند. حال وقت آن رسيده که ما به درد شان خورده آنها را در سايه سرد خود جا دهيم. چوپان بچه ها لحظه به لحظه با صدای رمه و آوازتوله نزديک و نزديکتر شدند و درختک های توت هيجانی تر شدند تا شاخچه های سبزشان پناهگاه و چترچوپان بچه ها شوند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||