|
قصه های زندگی: اژدهای خفته | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود در زمانه های قديم، چوپان بچه ای بود به نام آرش. آرش روزی رمه اش را برای چراندن در دامنه تپه برد وخودش بالای سنگی نشسته توله می زد، که ناگهان آواز گريه را شنيد . آرش وارخطا شد که صدای گريه از کيست؟ وقتی چهار طرف خودرا نگاه کرد ، ديد يک موشخرما به حالت زار افتاده وازتشنگی می نالد. موشخرما به آرش گفت :اگر برايش آب نرسد خواهد مرد. آرش از بوتل آبی که با خود داشت، برايش آب داد، موشخرما خوشحال شده از او تشکری کرده به راه افتاد. هنوز آرش قدری فاصله نگرفته بود که دوباره بر گشت و در حالی که آرش مصروف نواختن توله بود، بوتل آبش را با خود برد . آرش هرچند کوشش کرد، بوتل را از موش خرما بگيرد، مگر تلاشش نتيجه نداد. او با پربشانی که مبادا تشنگی در طول راه رنجش دهد، رمه خود را پيش انداخته و به خانه برد. بعد از چندی مردم قريه، از قلت آب به ستوه آمدند، آب چشمه ها وکاريز ها و دريا ها، يکباره خشکيد.
آرش و تمام مردم قريه پريشان بودند، گوسفندان آرش روز به روز، نسبتی کمبود آب و علف لاغرمی شد، حتی چند راس از آنها مرد . يکی از روز ها آرش چند گوسفندی را که باقی مانده بود پيش انداخته، سوی تپه رفت وبا جگر خونی گفت: "هر جا می روم وهر چه می پالم، يک مشت علف برای گوسفندانم نمی يابم. او از بيم آن که گوسفندانش وشايد هم خودش از تشنگی وگرسنگی بمی رند، به گريه افتاد". ناگهان صدای مهربانی اورا از چرت هايش بيرون کرد، آرش همان موشخرمای را که قبلا ديده بود، درکنار خود يافت. موشخرما در حالی که از محبت های آرش سپاسگزاری می کرد گفت: تو همان روز نه تنها خودم را، بلکه چوچه هايم را نيز ازتشنگی و مرگ نجات دادی. موشخرما با ديدن چشمان پر از اشک و حالت افسرده آرش، حبران شد و دليل اين همه آشفتگی را از او پرسيد . آرش همه قصه را به موشخرما گفت و افزود: اگر حال به همين منوال پيش برود همه خواهند مرد .
با گفتن اين جمله باز هم به گريه افتادو حيران بود، چه راه وچاره بسنجد؟ موشخرما اورا دلداری داده از يک راه حل حرف زد. وقتی آرش راه چاره را از او می پرسد ، موشخرما او را با خود بالای تپه برد که از آنجا تپه ديگری با يک قلعه ديده می شد. آرش حيران بود که چه رابطه بين قلعه و کم آبی قريه شان وجود دا رد. موش خرما برايش فهماند که در داخل همين قلعه يک اژدهاست که تمام آب های جوها و دريا ها و چشمه ها و کاريز ها را می نو شد، تنها در قلعه خودش آب جاريست و بس. آرش سبب کم آبی را دانست و طالب راه حل گرديد . موشخرما گفت: در صورتی آ ب دو باره در جوی ها جاری می شود که اژدها از بين برود . آرش طريقه از بين بردن اژدها پرسيد. موشخرما گفت، وقتی اژدها می خوابد، لعلی را که در دهن دارد، از دهن کشيده در پهلوی خود می گذارد،مگرهميشه دو مار از آن نگهداری می کنند. آرش حيران ماند که چه کند، موشخرما به آرش گفت فردا توله خود را حتما بياور و من بمبک دوستم را با خود می آورم.
فردای آن روز موشخرما، بمبک و آرش نزديک قلعه يکجا شده، نقشه از بين بردن اژدها را چنين طرح کردند : وقتی اژدها خوابيد، آرش بايد توله زند تا مارها از نزد اژدها بيرون برآيند وموشخرما وبمبک مار ها را مصروف ساخته، آرش نزد اژدها برود ولعل را گرفته بشکند. بدين ترتيب اژدها از بين رفته، آنها به مرام خود می رسند. آرش توله زد، وقتی مار ها از نزد اژدها بيرون رفتند، موش خرما ها با آنها در گير شدند و آرش ترسيده ولرزيده داخل خانه های قلعه رفت . برای آرش يافتن اژدها مشکل بود، اما باشنيدن خٌر ٌخر اژدها وارخطا شد و در عين حال دانست که او کجاست.آرش با ترس ودلهره به طرف خر خر اژدها رفت . دفعتاً باديدن هيکل بزرگ اژدها ترسش زيادتر شد، اما با ديدن لعل در پهلوی اژدها اميدش برای از بين بردن اژدها زياد و زيادتر شد.
آرش نزديک رفت تا لعل را بگيرد و بزمين بزند. در همين وقت اژدها از خواب بيدار شد وغريد. ترس آرش زياد تر شد، مگر خود را نباخت ولعل را محکم به زمين زند. لعل شکست و باسر وصدای زياد اژدها از بين رفت . آرش با خوشحالی بيرون آمد و ديد که همه جا سبز شده، در جوی ها آب جاری است. او از موشخرما ابراز سپاس کرد، ولی موشخرما برايش گفت: "تو بامن نيکی کردی، من و چوچه هايم را نجات دادی، باور داشته باش که نيکی، نيکی بار می آورد". |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||