|
قصه های زندگی : شهزاده آزرده | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود در زمانه های قديم، در زير آب يک پادشاهی کلان بود و درين پادشاهی قصر زيبا و مقبول بود، که دران يک شهزاده گک همراه با مادرش زندگی می کرد. يکروزشهزاده برای تفريح از قصربيرون برآمد که الهام دوستش را می بيند شهزده از ديدن او خوش می شود، چون ديری بود که او را نديده بود. شهزاده ازالهام پرسيد که کجا رفته بودی ، چند بارآمدم که بازی کنيم ، ولی تو نبودی و من تنها بازی نکردم. الهام که جديدا از يک سفر بسياردلچسپ بازگشته بود، به بسيار علاقه از سفر خود و از جای که رفته بود، قصه ها کرد.
او گفت به خشکه رفته بود واز زيبايی های آن، از سبزه وروشنايی آفتاب، از همه وهمه صحبت های شرينی کرد که شهزاده يک دل نه، صد دل عا شق رفتن به خشکه شد. شهزاده ازالهام پرسيد که چگونه ميتواند وارد آن سر زمين شود.الهام ،گفت: " رفتن و برآمدن از آب ، آسان نيست واو از توله جادويی که به کمک آن تا خشکه رفته بود، يادآور شد". الهام گفت :" همين که توله زدم، ماهی ها يک کشتی گک را آوردند و سوارآن شدم وبيرون رفتم .شهزاده ،قصد سفر کرد وتوله را نيز از الهام گرفت. الهام از شهزاده تقاضا کرد تا در مورد توله به کسی چيزی نگويد. شهزاده ،قبول کرد ونزد مادرش رفت واز سفرهيجانی خود صحبت کرد .اما مادر ش اوراجدا ممانعت نمود . مادرش خطر های سفر ،نا بلدی و کمی سن وسال او را قابل تشويش خواند. شهزاده آنقدر فريفته بيرون شدن از آب و ديدن آفتاب وسبزه و زمين شده بود که مشوره مادرش را از ياد برد. او رفت و توله نواخت وبه زودی ماهی ها، کشتی راآوردند، شهزاده هم بدون اجازه مادر ، سوی خشکه روان شد. سبزه ها ،درختان،صدای مرغان خوش آواز، همه و همه اورافريفته خود ساختند، دراول به روشنی آفتاب ديده نميتوانست ،اما به زودی با آن بلد شد. بعد ازپيمودن کمی راه ، او باغی را سرمقابلش يافت واز ديدن درختان وميوه های رنگارنگ باغ زيادخوش آمد.
درهمين وقت گلالی، دخترباغبان، اوراديد و ازچهره آفتاب نديده و سفيد او ، ازپاهای پهن وپرده دار او، غرق حيرت شد. گلالی ،از او پرسيد:" کيستی وچطور اينجا آمدی، من تا حالا آدمی زاد چون تو درزمين نديده ام! شهزاده، خودرا معرفی کرد: " من شهزاده دريايی هستم، ما در زيرآب زندگی داريم، آمدم که زندگی بيرون از آب رابيبينم." گلالی با تعجب پرسيد: آيا از زمين خوشت آمده يا نی؟ شهزاده به بسيار خوشی از زمين وسبزه ها باغ وراغ وميوه های آن ياد کرد . گلالی به او يک کمی انگور داد و خودرفت تا سيب شيرين برای شهزاده بی آورد. وقتی بر گشت ، ديد که شهزاده ،بيهوش افتيده است. گلا لی از ديدن اوسخت پريشان شد. نمی دانست چی کمکی با او کند، وار خطا هر سو دويد و پدرش را صدا زد. بالاخره پدرش را دم دروازه باغ يافت واز بيهوشی شهزاده به او گفت. پدر گلالی ، دست وروی شهزاده را با آب تر کرد، مگر او به هوش نيامد، ناچار اورا به شانه انداخته وخانه برد. بعد از به هوش آمدن شهزاده ،باغبان دانست که دليل بيهوشی او گرمی آفتاب است . باغبان ،شهزاده را از گشت و گذار روزانه در زير آفتاب مانع شد. چندی گذشت ،شهزاده، دلتنگ و دل تنگتر شد. او تنها از طرف شب بيرون رفته ميتوانست. به زودی زنده گی خشکه، او را خسته کرد. دگراز هيچ چيز، لذت نمی برد و به ياد گپ های مادرش می افتاد.
روزی شهزاده، به بسيار جگر خونی ،کنار همان دريای که زير آب هايش قصری داشت و مادر مهربانی ، رفت. هر چند خواست توله بنوازد، ولی توله آواز نداد. بسيار خفه شد و توله را به قهر درآب انداخت. فکر می کرد ، الهام دوستش اورا فريب داده است . درهمين وقت باد وشمال وطوفان شد وشهزاده سخت به زمين خورد وبار ديگر بيهوش شد. توله، به مجرد ی که زيرآب رفت ، به دست الهام افتاد و الهام آن را نواخت و با ماهی ها يکجا کنار ساحل آمد وشهزاده را دو باره به قصر شان برد. وفتی شهزاده به هو ش آمد وخودرا درکنار مادر ودوستانش ديد، بسيار خوش شد وگفت : هرگز نافرمانی مادرم را نمی کنم. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||