BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت: 07:03 گرينويچ 2007 ,10 اکتوبر
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: گوسفند ترکی

گوسفند ترکی

پسری بود به نام سردار، او گوسفندهای زيادی داشت که ميان آن همه گوسفندان يک گوسپند ترکی هم بود.

سردار گوسپند ترکی خود را زيادتر دوست داشت، چون پدرش گفته بود، وقتی آن را بفروشد،برای سردار، بايسکل می خرد .

گوسفند های سردار، نسبت به ديگران چاق تر بودند وتمام مردم ده، متوجه اين مسًله شده بودند .

سردار مال های خود را دوراز چشم ديگران به چراگاه می برد، اين موضوع مردم را زيادتر به حيرت می کشاند .

چندی بود که کرت های ترکاری مردم توسط مال و رمه کسی خورده می شد و آنها از اين بابت پريشان بودند.

چه اتفاق افتاده؟
 بچيم پدرت با مردم ده ، در کدام جنجال مانده است ،زود برو وببين که گوسپند ترکی چرا تا حالا به خانه نيامده است؟
مادر سردار

يک روز سردار ، باز هم مالای خودرا به چرا می برد که چشمش به کرت های جواری کاکابهرام افتاد.

سردار با ديدن کرت های جواری خيلی خوشحال شد و چشم زدنی مال های خودرا به آن سمت رها کرد ، در همين وقت متوجه شد که کسی سويش می آيد.

سردار ،با عجله مال هايش را از کرت ها کشيد و ديد که شخص مذکور،پدرش است.

پدرش نزديک آمده ، با قهر و غضب ازش پرسيدکه چرا مال ها را به کرت های کاکا بهرام رها کرده است ؟

سردار با بهانه و حيله خودرا از چنگ پدر رها کرد ،اما همين که پدر ش دور شد، باز هم گوسفندان خودرا به همان سو سوق داد.

روز ديگر سردار، با خود قصد کرد تا يکبار دگرگوسپند های خودرا به کرد های کاکا بهرام رها کند ،تا سير بچرند. در همين وفت کسی بند دستش را گرفت .

سردار،با وارخطا ديدکه داوود پسر کاکا بهرام است و با قهر و غضب اورا می پايد .

سردار دست وپاچه شده گفت : «مال ها به کرت ها گد شده اند، دستم را رها کن ،تا من اين ها را دور کنم."

ماجرای گوسفند ترکی!
گوسفند ترکی
 مال های کسی، تمام تر کاری های ما را خورده وکاکا بهرام در تاوان جواری های خود، همان گوسفند ترکی را گرفت ."

داوود گفت:" روز هاست که مال هايت را به کرت های ما رها می کنی." داوود برايش اخطار دادکه همۀ قلعه را از اين عملت آکاه خواهم ساخت و دور رفت.

سردار مال های خودرا به عجله به خانه برد و وارخطابودکه چی خواهد شد؟در خانه هم موضوع را به هيچکس نگفت.

روز آهسته آهسته تاريک شد .سردار در اتاق تنها نشسته بود وشام گاو گم بود که مادرش به اتاقش داخل شد.

مادر سردار با پريشانی به سردار گفت :«بچيم پدرت با مردم ده ، در کدام جنجال مانده است ،زود برو وببين که گوسپند ترکی چرا تا حالا به خانه نيامده است؟»

سردار وارخطا شد که من تمام مال ها را آورده بودم ، چرا گوسپند ترکی نيست؟ با عجله از خانه برآمد همه جا را پاليد ؛ مگر گوسپند ترکی را نيافت.

او حيران مانده بود که چه کند؟ در همين وقت دختر کاکای خود نازو را ديد، از او پرسيد که گوسپند ترکی شان را نديده است؟

نازو به کنايه گفت :« همان گوسپندی که تو در کرد های جواری مردم چاق کرده يی؟ » کنايه نازو، اعصاب سردار را خورد کرد.

او برای جست وجوی گوسپند ترکی سوی کرت های ترکاری خود شان رفت .

رمه گوسفندان
سردار با قهر وغضب، گوسپند را پيش انداخته به خانه آورد .وبه هيچ کس حال نگفـت .

وقتی آنجا رسيد، ديد که گوسپند ترکی به کرت های ترکارشان در آمده ، تمام تر کاری ها را خورده است و هنوز هم آنجا می چرد.

سردار با قهر وغضب، گوسپند را پيش انداخته به خانه آورد .وبه هيچ کس حال نگفـت .

بالاخره شب شد. سردار با نا آرامی سر را به بالش گذاشت ؛مگر خواب به چشمانش راه نمی يافت .

نزديکی صبح که خيلی خسته بود،چشمانش پت شد ، هنوز به خواب عميق نرفته بود که غالمغال مادرش اورا بيدار ساخت که می گفت :

"مال های کسی، تمام تر کاری های ما را خورده وکاکا بهرام در تاوان جواری های خود، همان گوسفند ترکی را گرفت ."

سردار به گريه افتاد که از پول فروش گوسفند،قرار بود برايش بايسکل بخرند . مادرش با تاثر گفت :

«از بايسکل د ست بشوی و گريه هم نکن ،زيرا خود کرده را نه درد است و نه درمان !»

باغقصه های زندگی
پادشا ودزدان
کبارقصه های زندگی
مفاد کبار، قوغ آتش
اژدهای خفتهقصه های زندگی
اژدهای خفته
شمعقصه های زندگی
شمع فريبنده
گدیقصه های زندگی
گدی گلالی
 چوپان بچه و رمهقصه های زندگی
درخت و بيابان
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>