|
قصه های زندگی: تاريکی وحشتناک | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود در زمانه های قديم دختری به نام ليلا بود. اوبا خانواده اش، در يکی از شهرها زندگی داشت. ليلا، برای چند روز، همراه مادر کلانش، خانه کاکايش به روستا رفت . ليلا، برای ملالی، دختر کاکايش که سخت دوستش داشت، سوغاتی زياد برد. ميان سوغات های او، گديگکی با چشمان سبز هم بود.ملالی، از جمع تحفه ها همين گدی را زياد پسنديد. آنها در خانه باغی کلانی از درخت های سيب و انار و ميوه های رنگا رنگ دگر داشتند و تمام روز در باغ ،گدی بازی وساعت تيری می کردند.
يک روز که هوا آهسته آهسته تاريک شدو شب فرا رسيد، وقتی ليلا و ملالی نان شب را خوردند، هر دو در گوشه خانه به گدی بازی پرداختند. يکباره ملالی پريشان و وار خطا شد. ليلا پرسيد: "چرا پريشان شدی"؟ ملالی با پريشانی گفت: "گديگک چشم سبزم نيست." هر دو به پاليدن شروع کردند. تمام خانه را زيرو رو کردند، مگر گديگک پيدا نشد که نشد. مادرکلان متوجه آنها شده، گفت: "تمام روز درباغچه، ساعت تيری داشتيد، حتما درباع فراموش کرديد! هردو باشنيدن گپ مادرکلان، سوی باغچه رفتند تا گديگک را پيداکنند. مادرکلان از پی شان صدا زد که شب تاريک است ومهتاب هم نيست. گديگک تان را صبح پيدا کنيد، مبادا در کدام کند يا جويچه بيافتيد! ملالی که سخت پريشان بود واز گم شدن گديگکش می ترسيد، بدون گوش دادن به حرف های مادرکلان، همراه با ليلا به باغچه رفت. باغچه، زياد تاريک بود و ليلاهم چندان درتاريکی بلد نبود، دلش ازترس می لرزيد. هر قدر آنها پيش می رفتند، ترس ليلا هم زياد تر می شد. با ديدن حالت ليلا، آهسته آهسته دردل ملالی هم ترس پيدا شد.
درخت ها وبته ها چون اشباح، ترسناک معلوم می شدند وهر چيز درنظر شان متحرک می نمود. در همين اثنا يک چيزکلان سياه وکلوله راديدند و هردو به وارخطايی فرياد زدند. ترس و وارخطايی شان با عث شد که هردو در کندی بيافتند و ترسشان، بيشتر شود. هردوگريه کنان در کند می لرزيدند که سايهء متحرک که دم به دم روشن ميشد، نزديک و نزديکتر شد و هردو چيغ زدند. گل محمد، برادرملالی، هردو را صدا زد: "نترسيد، من گل محمد هستم". آنها به کمک گل محمد برادرملالی، از کند بيرون شدند هردو که سخت افگار شده بودند و از درد زانو وکمر می ناليدند، به گل محمد گفتند: "ما از سايه های بلند و سياهی که متحرک بود، ترسيديم". گل محمد که چراغ به دست داشت، در روشنايی چراغ، گل بته ها و درخت های را که ملالی هميشه آب می داد، برای شان نشان داد.
ليلا و ملالی، با ديدن گل بته ها و درخت ها، آرامش يافتند و ازآمدن گل محمد هم زياد خوش شدند. گل محمد گفت هرگاه ترسيديد، به آواز بلند حرف بزنيد يا بيت بخوانيد، اين عمل کمک تان می کند که ترس تان کمتر شود. ملالی وليلا از شنيدن اين گفته، زياد خوش شدند وهر دو به آوازخوانی، شروع کردند و بيت خوانده بيت خوانده گديگک چشم سبز شان را نيز پيدا کردند وبه خانه رفتند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||