BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت: 05:03 گرينويچ 2007 ,19 نومبر
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: مسابقهَ آواز خوانی

منظره

بالای کوه بلندی، کبک زرينی پادشاهی داشت. کبک زرين،همه ساله در بين کبک های کوهی، مسابقه راه می انداخت و برای برنده مسابقه، جايزه بزرگ می داد.

يکروز که تمام کبک های کوهی، برای مسابقه جمع شده بودند، دربين پرندگان، کبک پخشک، کبک ابلقک و کبک خاکستری گک هم بودند.

اما ابلقک سرگشته بود، او باخود فکر می کرد که مسابقه را خواهد برد ؟

کبک ابلق، با آوازغمناکی می خواند : سر کوی بلند جای تو باشد کل دنيا تهَ پای تو باشد.

کبک پخشک، هم در جريان تمرين می خواند: مه قربان همو چشمی سر کوه- همو سو می روی سنگاره پس کو .

کبک ابلق
من هم می توانم با تمرين در مسابقه اشتراک کرده و برنده شوم ."

کبک خاکستری که ديد، کبک ابلق و پخشک، بيت می خوانند، اوهم خواند: "من هم می توانم با تمرين کردن در مسابقه اشتراک کرده و برنده شوم ."

اما کبک ابلق برای خاکستری و پخشک گفت: " شما زحمت نکشيد، زيرا من هماگونه که پارسال برنده شدم، امسال هم برنده می شوم."

از آن پس کبک ابلق، هر روز بالای کوه بلندی می رفت و تمرين می کرد و به آواز بلند بيت می خواند. يک روز هوا بسيار سرد بود و باران هم می باريد.

ابلقک بسيار خنک خورده بود، ولی باز هم بالای همان کوه بلند آواز می خواند.

مادر ابلقک ازشدت باد وباران ترسيد و متوجه شد که ابلقک در خانه نيست. اوبا تشويش و اضطراب از خانه بر آمد و به جستوجوی پرداخت.

همه جا را پاليد، مگر خبری از ابلقک نبود که نبود. مادر با خود انديشيد که ابلقک مدام بالای تخته سنگی بزرگ، در بالای کوه، تمرين می کرد، او به همان سمت رفت.

مادر، آواز ابلقک خود را شنيد که از بالای کوه به گوشش می رسيد . خود را به او رساند و ديد که ابلقک در همان باد و باران بيت می خواند.

همه منتظر بودند!
کبک
 همه منتظر بودند که ابلقک ،خود با وجود داشتن زکام وگلو دردی، چگونه مسابقه خواهد داد؟

مادر ابلقک از اوخواست به خانه برگردد وآنجا تمرين کند، مگر ابلقک قبول نکرد وگفت: "می خواهم در همين جا بمانم و بيت بخوانم".

مادرش با وارخطايی، او را از آمدن طوفان خبر داد وهردو با عجله به خانه رفتند. آن شب گذشت، فردا روز مسابقه بود.

کبک خاکی و پخشک،از همه اولتر در محل مسابقه رسيدند و چشم به راه ابلقک بودند . از هر طرف پرندگان مختلف آمدند، مگر ابلقک معلوم نمی شد.

کبک خاکستری و پخشک پريشان شدند که چرا ابلقک تا حالا نيامده است .

هردو تصميم گرفتند تا بروند و او را از مسابقه با خبر سازند، زيرا کبک خاکستری فکر می کرد، ابلقک وقت مسابقه را فراموش کرده است.

پخشک برايش اطمينان داد که فراموش نکرده است. آنها در همين گفتگو بودند که ابلقک آمد .

دوستانش با ديدن ابلقک، اظهار خوشی کردند، اماابلقک ناجور شده بود و سرفه می کرد وعطسه می زد . بالاخره مسابقه شروع شد .

کاش به حرف های مادرم گوش می دادم!
ابلق
 ابلقک با غرور به ميدان رفت، وقتی شروع به خواندن کرد،سر فه وعطسه امانش نداد، سرانجام مسابقه را باخت.

ابلقک بالای همه کبک ها ريشخند می زد و می گفت: " خاکستری بينی ما را بريد و پخشک، ما را شرماند.

همه منتظر بودند که ابلقک ،خود با وجود داشتن زکام وخراش درگلو، چگونه خواهد خواند ومسابقه را چگونه خواهد برد ؟

ابلقک با ناز و غرور به ميدان مسابقه رفت، وقتی شروع به خواندن کرد، آوازش بی سر و ناخوشايند بود،هر چند کوشيد، اما صدايش صاف نشد.

سر فه وعطسه امانش نداد و باين ترتيب مسابقه را باخت. سرانجام او متوجه شد که نبايد در هوای سرد و باران بی احتياطی می کرد و حرف مادرش را ناشنيده می گرفت.

سيمرغ قصه های زندگی
مرغک خوش آواز!
تاريکی وحشتناک قصه های زندگی
تاريکی وحشتناک
قوی طلايی قصه های زندگی
قوی طلايی
گندنهقصه های زندگی
برگ گندنه
مادر شهزادهقصه های زندگی
شهزاده آزرده
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>