|
قصه های زندگی: سبد مهره | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
دو پسرخاله، به نام های گل محمد و طالع محمد، در يک ده زندگی می کردند. گل محمد از خمچه های بيد و چنار سبد می بافت واز سواره گندم، چج ها و جاروب می ساخت. هم می فروخت وهم به دوستان خود تحفه می داد. گل محمد ،هميشه از پدرش نقل می کرد:" دست آدمی گل است، بالای هر چه کار کند، خوبتر می شود . حتی خاک را می توان زر ساخت و چوب را کلکين ودر." طالع محمد هم کوشش داشت چيزهايی بسازد، مگر در کار دقت نمی کرد و می گفت : "نوکر طالع ات باش، زيرا جوی طالع، زخرواری هنر به ."
روزی هردو روانه بازار شدند. طالع محمد، ضمن چندتا سبد کج و وج که به بسيار زحمت ساخته بود، ميناگکش را که به شيرينی گپ می زد، نيز با خود برد. همين روز، ملک ده با يگانه دخترخود راضيه، سوی بازار روی آورد و خواست تحفه کميابی برای دخترش، بخرد. دختر ملک خواست،سبد مقبول پر از گل را از گل محمد بخرد، واز سبد تعريف ها کرد و گفت: "چه سبدی مقبولی!".مينای طالع محمد،نيز به تقليد از دختر گفت:" چی سبدی مقبولی!" لحن شيرين مينا،دفعتا توجه راضيه راجلب کرد و يک دل نه صد دل، از او خوشش آمد . او مينا را به قيمت گزافی خريد و ازخريدن سبد گل محمد ، منصرف شد. چند روز بعد،مردم قريه به شمول جوانان و نو جوانان،خواستند بام مسجد قريه را کاهگل کنند . همه جمع شدند ، گل محمد و طالع محمد نيز در آن جمع بودند. گل محمد با ديگر بچه های ده، کاری بسيار کرد ، اما طالع محمد،فقط به شوخی و ريشخندی،پرداخت .
پس از کار زياد همه برای رفع خستگی نشستند تا گيلاس چای با توت بخورند. يکی از بزرگان، طالع محمد را که هيچ کار نکرده بود وسرحال می نمود، به گد کردن ولگد کردن کاهگل فرستاد. در همين جريان، ملک قريه با چند نفر ديگر رسيدند.ملک همه را مانده نباشی گفت، اما چون طالع محمد را در حال کار ديد،او را نوازش کرده وانعام داد. ملک، در وقت رفتن مژده داد که روز بازار آينده، روز فوق العاده خواهد بود واز همه خواست که به بازار بی آيند وهرچه برای فروش دارند، با خود بی آورند. طالع محمد ،از گل محمد خواست که سبد بزرگ برايش بسازد، تا بتواند در روز بازار فوق العاده ، دست آورد خوبی داشته باشد. گل محمد، از طالع او ياد آوری کرده، با کنايه گفت :" تواگر با دستان خالی هم بروی ، با دستان پر بر می گردی، در فکرسبد، مبد، مباش!" گل محمد، دراين چرت و فکربود که آيا درروز بازار، هنر او موفق می شود، يا طالعی، طالع محمد؟ بالاخره شب فرارسيد واو خواب ديد:
بازار، پر از امتعه گوناگون است، طالع محمد باز هم پهلوی گل محمد نشسته و هردو برای فروش ساخته های شان صدا می زنند. ازهر سوخريدار ها می آيند، ولی هيچ يک سوی گل محمد و سبدهايش ، دور نمی خورد. او می بيند که چند مرد چاق که پولدارمعلوم می شوند ،سوی آنهامی آيند، گل محمد ، با خوشی سبد زيبای مهره بافش را پيشکش می کند. مرد ها، سبدهای معمولی طالع محمد را که به کمک گل محمد بافته بود، می خرند و طالع محمد را به موتر شان سوار کرده به سوی خانه اش می برند. در همين جريان،موترکه طالع محمد بر آن سوار است با سرعت از کنار گل محمد، می گذرد و سبد زيبای مهره بافش را زير تاير می کند و گل محمد چيغ می زند و از خواب بيدار می شود . روزها گذشت وبالاخره روز بازار فرا رسيد .بازار جنب وجوش فوق العاده داشت.هر کسی داشته هايش را به بازار آورده بود. درگوشه بازار، گل محمد، با سبدهای که چند ماه بالای آنها زحمت کشيده و با مهره های رنگارنگ تزيين کرده بود،چشم به راه خريدارها ،نشسته بود.
طالع محمد هم با يک تعداد سبد های جور وناجور در پهلوی گل محمد نشسته و به طالع خود تکيه کرده بود و اطمينان داشت که چون گذشته، طالع اش به دادش خواهدرسيد. دفعتاً مهمانان خارجی و داخلی وارد بازار شدند، مهمانان بعد از ديدن سبدهای طالع محمد، از آن گذشته بالای سبدهای مهره نشان گل محمد ، رسيدند. توجه همه به سبد های گل محمد جلب شد وهمه از کارش توصيف کرده ، هنرش را ستودند . خانمی که در شهر دکان گل فروشی داشت، بعداز ديدن و خريدن سبد های گل محمد،گفت: " برای دکانم، سبد های به همين زيبايی بباف و من با تو قرارداد می بندم." که هر روز بازار نفر می فرستد و سبد های را که گل محمد جور کرده همراه می برد . بدين ترتيب ،گل محمد ثابت کرد ک هنر و کمال هميشه پيروز است. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||