|
قصه های زندگی: عکۀ گم شده | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بهار بود وفاميل نادرتازه يک خانه ساخته بودند، درختی بلند ناژو درميانه حويلی شان قد بر افراشته بود . گرچه بالا شدن دراين درخت آنقدر مشکل نبود؛ مگرباز هم نادر به آن بالا شده نمی توانست. يکروز نادر با خواهر خود زرغونه، در داخل اتاق مصروف بازی بود، دفعتاً از حويلی صدای عکه را شنيد . هردو با عجله به حويلی رفتند. وقتی به حويلی رسيدند ، با تعجب ديدند که يک عکه با سر و صدای بلند، به دورادور حويلی درپرواز است . آنها متوجه صدای عکه بودند که دفعتاً مادر شان، با وارخطايی داخل حويلی شد . مادر، آنهارا متوجه مارساخت که در گوشۀ حويلی در حال حرکت بود واز آنها خواست، تا آرام در جای خود ايستاده شوند. در همين موقع مار، از دروازۀ حويلی بيرون رفت و با رفتن او عکه هم آرام شد و دوباره به آشيانه اش که به درخت ناژوبود، پناه برد. زرغونه و نادر که تا آن وقت متوجه عکه نشده بودند ، ديدند عکه به درخت ناژو آشيانه ساخته است. نادر آرزو کرد که کاش می توانست به درخت ،بالاشود وآشيانۀ عکه را پايان کند.
فردای همان روزدر حالی که زرغونه،جوجه مرغ های ناز دانۀ اش را که جوجه مرغی از نادر هم در بين شان بود، دانه می داد، ديد که نادر با پسر کاکايش ظاهربه بام بالا شدند. زرغونه گمان برد که در بام ، کاغذ پران بازی می کنند, آنها را صدا زد وخواست مانع شان شود، تا از بام نيافتند ؛مگر آنها بالايش خنديدند و گفتند : "می خواهيم از بام ببينيم که چوچه های عکه از تخم برامده است يا نه." زرغونه هم برای ديدن چوچه های عکه، به بام بالا شد . آنها در بارۀ چوچه های عکه گرم گفتگو بودند که باز هم عکه پيداشده وچيغ زد. در اين وقت زرغونه متوجه پشکی شد که پارچه گوشتی رامی برد. با رفتن پشک ،عکه بازهم آرام شد و به آشيانه اش رفت .زرغونه با تعجب در يافت که عکه با ديدن چيز های بيگانه، سر وصدا راه می اندازد. او همين موضوغ رابرای نادر هم گفت ،مگر نادراين پنداررا ناشی از ساده گی او دانست. فردای آنروز به مکتب ميرود وقتی از مکتب به خانه بر ميگردد ميبيند که نادر زير درخت استاده است وظاهربه درخت بالا شده است. فردای آن روز،زرغونه ظاهر راديد که چوچه های عکه را از آشيانه گرفت ،ولی هنوز به زمين نرسيده بود که شاخچه زيرپايش شکست و به زمين افتاد. ظاهر ،کمی افگار شد و به نادرگفت :"تا جورشدن من ،چوچه ها را نزدت نگه دار، وقتی جور شدم حقم را ازت می گيرم. نادر پذيرفت، ولی زرغونه از اين کار بچه ها چندان خوش نبود وآنها را سر زنش کرد . بعد از آن روز وقتی عکه گک ،چندبار آمد وديد که آشيانه اش خاليست ،دگر از درخت ناژو بدش آمد و آشيانه خالی ، برايش زندانی را مانند بود، اودگربه درخت ننشست ورفت. روزی نادر با چوچه های عکه مصروف بازی بود که دفعتاً سر وصدای چوچه مرغ هارا شنيد .وارخطا به حويلی رفت وديد که چوچه ها سراسيمه اين طرف و آن طرف می دوند .
چوچه ها در نظر اوکم معلوم شدند، هنگامی که نادر، چوچه ها را شما رمی کرد ،زرغونه با عجله آمده و برايش خبر دادکه چوچه مرغت را شغال برد .نادر زرغونه را مقصر وانمود کرد. زرغونه، خود نادررا مقصر اصلی خواند ودليل آن را هم گرفتن چوچه های عکه و فرار اواز درخت ناژو گفت،زيرا عکه بود که آنها را از آمدن مار وپشک نيز باخبر ساخته بود. نادر،بعد از به ياد آوردن شور و فرياد عکه، به ارزش او و گناهی خودش پی برد وگفت: "هرگز پرنده را آزار نمی دهم و به ديگر دوستانم هم قصه عکه را می کنم تا هيچ يک موجب آزار پرنده نشوند." |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||