|
قصه های زندگی: زمستان پربار | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در دهکدۀ کوچکی، در بين بچه های ده، بچه های بودند که نسيم و عارف نام داشتند، آن دو در يک مکتب و در يک صنف، درس می خواندند. نسيم، بعداز آن که از مکتب می آمد ،به دامنۀ کوه نزديک ده می رفت و رمۀ مردم ده را که برادر بزرگش انور به دامنه برده بود، می چراند وبرادرش برای انجام کار های ديگر به قلعه بر می گشت. بهار وتابستان وخزان گذشت و هوا سرد شد، روزسرد زمستان بود و همه جا را برف پوشانيده بود، روی آسمان بعداز چند روز ابر و برفباری صاف شد. عارف با نظيف اول نمرۀ صنف شان، در حالی که ديگر بچه های ده، چارمغز بازی می کردند،از لياقت نسيم ياد آوری کرد و پرسيد:
"چرا نسيم اينقدر لايق است، درحالی که من هم درس می خوانم،ولی به اندازۀ او لايق نيستم و به درجه های بالا نمی رسم."نظيف جواب داد:"او هميشه درس می خواند ." عارف گفت:" نسيم گاهی پشت رمه است و گاهی هم با برادرش کار های خانه را می کند،چگونه می تواند جواب پرسش های همه معلم ها را در صنف بگويد ؟" نظيف از خط و رسم مقبول عارف ياد کرده، گفت نبايد برنسيم حسد برد، اما عارف اين را نا کافی دانست وخواست بداند که راز موفقيت نسيم در چيست ؟ عارف ،چندروز با خود انديشد ،ولی دليل کاميابی نسيم را پيدا نکرد،او فکر کرد شايد نظيف در اين چند روز دليل را در يافته باشد، همان بود که بازهم نزد نظيف رفت . اونظيف را در پيتوی يافت و باز هم موضوع را با وی در ميان گذاشت،نظيف خودرا مثال داد که داشتن تقسيم اوقات معين وتعقيب متواتر دروس، در پهلوی تفريح و ساعتتيری و سپورت،شايد راز موفقيت نسيم باشد.
ا و افزود که دراين روز ها نسيم به قلعۀ پايان هم ميرود،شايد نزد منير که چند صنف نسبت به آنها پيشتر است، درس بخواند. در همين هنگام، نسيم در حالی که خريطه به پشت ويک بکسک زيربغل داشت ،ازدور معلوم شد ،عارف از نظيف خواست از آندو امتحان رسامی ياخطاطی بگيرد. نظيف از هردو خواست تا رسم آدمک برفی را که بچه های ده ساخته بودند، بکشند،چون نزد نسيم يک مقدار کاغذ وپنسل و رنگ موجود بود،برای عارف هم کاغذ و قلم داد تا رسم بکشد،پس از چند دقيقه هر دو رسم های خود را به نظيف نشان دادند. نظيف وعارف با تعجب ديدند که نسيم بهتر ازعارف رسم کشيده است،اين امر عارف را زياد تر کنجکاو ساخت تا هرچه زودتر رازش را بيابد،زيرا او هميشه بهتر از نسيم رسم می کشيد. روزی عارف ، پس از آوردن چند سطل آب، برای مادرش، در پتۀ صندلی نشست وبه فکرعميق فرو رفت که چقدر خوب است اگرمن نسبت به نسيم وحتی نظيف لايقتر باشم.
به همين چرت ها غرق شده وخوابش بردو خودرا در صنفی ديد که در زمستان هم درس ميخواند وکنار بخاری نشسته است . معلم نووناشناسی به صنف آمده است، اول از نظيف می پرسد که آن چيست درآسمان يکی ,در زمين چهارتا، ولی در افغانستان شش تا؟ نظيف چرت می زند و نمی فهمد ،نسيم می گويد شايد آفتاب باشد ،همه می خندند . عارف جواب می دهد که نقطه است. معلم بر اوآفرين گفته وهمه برايش کف ميزنند ،او خواب می بيند که در رسامی هم از نسيم بهتراست. چون زياد هيجانی می نمود ،پايش در بخاری چسپيد وچيغش بلند شد . عارف،ازخواب پريد و متوجه شه که پايش به منقل زير صندلی خورده و سوخته بود، خواهرش ملالی که با شنيدن چيغ او وارخطاشده بود، از بيرون آمد،عارف موضو ع خوابش را برای ملالی گفت. ملالی بسيار خنديد وگفت که اوبرای عيادت فيروزه، خواهر منير به قلعۀ پايان می رود، عارف هم با استفاده از همين موقع با خواهرهمراه شد.
وقتی به خانۀ منير شان رسيدند،منيراز عارف وملالی استقبال کرد . ملالی به اتاقی که فيروزه و مادرش بودند، رفت وعارف را منير به اتاق خود برد. همينکه عارف داخل اتاق شد، نسيم را در حال رسامی يافت،اودانست که نسيم برای آموختن رسامی به خانۀ منيرشان می آمد.او موضوع را با نسيم در ميان گذاشت. نسيم با لبان خندان ، راز موفقيت خود را مبنی به کار متداوم دررخصتی های زمستان وانمود ساخت که بر علاوۀ تفريح، چون در زمستان رمه ها را به چرا نمی برد ،از وقت استفاده کرده و مضامين مکتب را می خواند و هم به کمک منير رسم می کشيد . عارف، راز کاميابی و فعال بودن نسيم را،به تمام مفهوم در يافت وتصميم گرفت که سر از همان روز،با استفاده از رخصتی های زمستانی ،رسامی رادوباره نزد منير شروع کند و دروسش را با جديت بخواند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||