|
قصه های زندگی: بچه پشيمان | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
درقريه ای سه خواهر خوانده به نام های سپوژمی، زرمينه و پلوشه زندگی داشتند آنها باهم يکجا ساعتتيری می کردند وبازيچه های شان را با خود می آوردند. يکروز پدر پلوشه از بازار گديگکی نو برايش آورد، پلوشه بسيار خوشحال بود. گدی نو او آواز می کشيد. همان روزپلوشه باخوشی دوان دوان نزد خواهر خوانده های خود رفت تا آنها هم گدی را ببينند. خواهر خوانده های پلوشه ازديدن گدی حيران شدند، زيرا گدی هم بيت می خواند و می رقصيد، می خنديد وچشم هايش بازو بسته می کرد. آن روز هر سه خوش بودند وبه نوبت از گدی صفت می کردند، اما شادی آنها دير نپاييد و با آمدن مير ويس پسر همسايه همه چيز به هم خورد. ميرويس با ديدن اين گدی مقبول حيرا ن شده به پلوشه گفت: " گدی گک را بده که از نزديک ببينم ." پلوشه که از عادت بد ميرويس آگاه بود، گدی خود رابرايش نداد، چه او می دانست که ميرويس سامان های بازی اطفال را می گريرزاند! درهمين وقت ميرويس با زرنگی خاص خودش پلوشه را متوجه سر ديوارساخت!" همين که پلوشه سوی ديوار ديد، مير ويس گديش را گرفته فرار کرد! اين کارعادت ميرويس شده بود واز همين شوخی خوشش می آمد. او از آزار ديگرا ن لذت می برد، ولی همين که ساعتی می گذشت، دوباره چيز های را که فرار داده بود،پس می آورد.
پلوشه گريان وپريشان شده از پشت ميرويس دويد و زاری کرده گفت: "گدی گکم را بده. زاری های پلوشه در دل سنگ ميرويس اثری نگذاشت و بيباکانه می دويد. خواهر خوانده ها هم دنبالش بودند. روز گذشت، فردای آن روز، زرمينه و سپوژمی از ميرويس خواهش کردند تا گدی پلوشه را مسترد کند، مگر ميرو يس قبول نکرد. خواهر خوانده های پلوشه، ميرويس را هشدار دادند تا نزد پدرو مادرش به شکايت بروند! همين که مير ويس نام پدرو مادرش را شنيد، وار خطا شده به دختر ها گفت: " اين گپ را به پدر ومادرم نگوئيد، گدی تان را پس می دهم . دختر ها همرا ه با مير ويس سوی خانه او رفتند. ميرويس گدی را در پشت تخته سنگی پنهان کرده بود، تا رفت گدی را بکشد و به پلوشه بدهد. ولی همين که سنگ را ازجايش تکان داد، د يد که جای است و جولا نه. رنگ از رخ ميرويس پريد و بسيار وار خطا شد، قسم خورده گفت: "باور کنيد، من گدی را پشت همين سنگ مانده بودم، ولی حالا نيست!" دختر ها باور نکردند و همه با قهر گدی را از او خواستند. پلوشه گديش را می خواست که هنوز سيرنديده بود. ميرويس حيران بود که گدی يکی ويکباره چه شد؟! با خود گفت: "خوب ياد دارم که همين جا مانده بودم، پس چی شد؟" در همين وقت کاکای ميرويس آمده از جنجال ميرويس و دختران پرسيد. دخترها همه قصه را به او گفتند. مير ويس، با شرمندگی گفت:" کاکا، هيچ کس باور نمی کند، ولی من گدی را در پشت همين سنگ پنهان کرده بودم. کاکايش به فکر رفت، ولی به زودی به ياد آورد که ساعتی پيش، سگی را ديده بود که چيزی را سوی خانه توريالی می برد. ميرويس با عجله خانه تور يالی رفت تا اگر بتواند سگ را پيدا کند. وقتی از او پرسيد آيا سگی نزديک خانه تان گدی پلوشه را نياورده بود ؟"
تور يالی با تعجب گفت: "ديدم و چيزی هم در دهن داشت، اما به دوش ازنزديک خانه ما گذشت.در همين وقت دخترها هم رسيده از تاوان دادن گفتند. مير ويس زاری کنان گفت: "مقصد من شوخی وساعتتيری بود، نمی دانستم به چنين درد سری می افتم." تور يالی گفت: "تو هميشه از آزار ديگران لذت می بردی، حال بايد تاوان گدی پلوشه رابدهی! "ميرويس مجبور شد، پولی را که برای خريد توپ جمع کرده بود، به تاوان گدی دهد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||