|
قصه های زندگی: در پی مهتاب | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
موشکی باچوچه موش خرمايی در يک جنگل سر سبز و زيبا بازی می کردند که نا گهان در مقابل همين جنگل، برای اولين بار مهتاب شب چهارده را ديدند. ديدن مهتاب شب چهارده،هردو را به تعجب وا داشته بود، موش ازموش خرما پرسيد آن چيز سفيد وروشن چيست؟ موش خرما هرچه فکر کردآنرا نشناخت، اما چوچه موش آن را کلچه پنير گمان بردکه گاه گاهی مادرش می آورد. موش از پنير به حدی توصيف کرد که موش خرما هم شيفته پنير شد. آنها بدل هوس های پرورانيدند،هر دو در پی رسيدن به طعمه دلخواه شان به سوی همان کوه روان شدند. هنوز چند قدمی بر نداشته بودند که روی مهتاب را شاخچه های درخت چار مغز پوشيد .
هردو غوزه های چارمغزرا به درخت آويزان ديدند،چون زيادگرسنه بودند، طمع کرده به درخت چار مغز بالا شدند. شاخه های درخت نازک، شکستند و هر دو به زمين افتادند. چار مغز نيز از دست شان به زمين خورد وگم شد. پاليدندوپاليدند تا يک تربوز تلخ وزهری را يافتند که شبيه چار مغز بود. آنها گمان بردند که چار است، بعد آن را خوردند، چوچه خرگوشی سر وقت شان رسيده چيغ زد:"های های، هوشداريد ونخوريد!" موشک وچوچه موش خرما گمان بردند که باغبان است! اما به زودی دريافتند که خرگوش بخاطر کمک شان آمده تا مانع خوردن تربوز زهری شود . چوچه خرگوش آنها را متوجه غلطی شان نمود.موش به چوچه خرگوش ازسفربه دنبال کلچه پنير(مهتاب) قصه کرد واز لذت آن يادآوری نمود. چوچه خرگوش هر چند فکر کرد،چنين چيزی قابل قبول او واقع نشد که کلچه پنيری و آن هم به سر کوه وجود داشته باشد.
جديت و اصرارموشک وموش خرما سبب شد که او نيز همسفرشان گردد! درمسيرراه چوچه خرگوش به مشکلاتی مواجه شد و از رفتن منصرف گرديد. هی ميدان وطی ميدان وسفرهای بی پايان تا اين که بعد ازطی منازل، آنهابه دامنه کوه مطلوب رسيدند. جای که مهتاب وبه گمان ايشان کلچه پنير تکيه زده بود. هرسه وقتی سوی کلچه پنير، بالا را می ديدند، يکباره سگی به طرف شان دويد.چوپان سگش را نگذاشت که آنها را بگزد. آنها به زودی بجای کلچه پنير، رمه چوپانی را يافتندکه درهمان دامنه کوه می چريدند وچوپان برسرسنگی تکيه زده وتوله می نواخت. به گمان آنها، چوپان و يا گوسفندان ، پنير راخورده بودند، فقط پارچه ازکلچه پنيرباقی مانده بود که آن را هم به جای بلندتری گذاشته بودند. آنها اعتراض کنان نزد گوسفندان چوپان رفته با قهر گفتند کلچه پنير از آنها بود، چرا دست برده مقدار زياد آن راخورديد.
خرگوش به آنها فهماند که بز وگوسفند را نبايد دست کم گرفت، چه آنها زور آور تر اند. در همين وقت بز باچالاکی بغ زده وبر سادگی آنها خنديد وگفت: آن چه را که شما کلچه فکر کرديد، مهتاب است وآن را کسی خورده وشور داده نمی تواند. پنيرچيزيست که ازشير بز ها وگوسفندان ساخته می شود. دل بز وگوسفند برماندگی وصداقت آنها سوخت،کلچه پنيری که باخودداشتند به آنها دادند وآنها را متوجه ساختند تا به غلط فريب چيز های مشابه را نخورند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||