|
قصه های زندگی: شيشۀ شکسته | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در يک قريه، سرک نو جور شده بود وگه گاهی يگان موتر ازآن می گذشت. چندی نگذشته بود که سرک نوبرای مردم ده مشکل بار آورد، طوری که هر موتری که می گذشت، ازعقب سنگ می خورد. گاهی سنگ ها، شيشۀ موتر و گاهی هم سر رهگذری را می شکستاند. بزرگان ده بچه های ده را متهم به سنگ زدن می کردند. اين موضوع جنجال بزرگی را برای بچه های ده بر پا کرد. يک روز آنها جهت ازبين بردن همين جنجال دورهم جمع شده راه حلی را جستجو کردند. منگل که از همه برزگتر بود، به بچه ها گفت: "دوستان، ما بايد جلو اين مشکل را بگيريم . هر روزبريکی ازما تهمتی بسته می شود و بزرگان ده، هريک را به همين جرم جزا می دهند . همه بچه های ده حرف های منگل را تاييد کردند، تنها علی در يک گوشه آرام ايستاده بود و چيزی نمی گفت. منگل از او پرسيد چرا توچيزی نمی گويی؟ علی جواب داد: "همه حرف ها را شما گفتيد، من چيزی برای گفتن ندارم. "ولی در دل گفت که هر چه دل تان می خواهد بگوييد،هيچ سودی ندارد . زلمی که دوست شان بود، گفته های منگل را تاييد کرده گفت: "اگر به تنهايی می توانستيم خرابکار را پيدا کنيم تا حالا پيدا می کرديم، پس بايد دسته جمعی او را تعقيب کنيم." روز ديگر، که منگل و زلمی به طرف سرک نو رفتند، همين که از سرک می گذشتند، از دور موتری را ديدند.
منگل، زلمی را نگذاشت از سرک بگذرد، زلمی او را ترسو می خواند و منگل با شوخی برايش گفت: "اين موتر است و چشم به هم زدن می رسد، بايد از آن ترسيد." هر دو خنديدند، موتر نزديک شد و با نزديک شدن موتر، صدای برک موتر و سر و صدای مردم بلند شد. در همين وقت توجه منگل را پسری جلب کرد که از پشت ديوار کهنه، پا به فرار گذاشت. منگل و زلمی به آن طرف دويدند، يکی از دهاتی ها منگل را صدا زد، زيرا موتر با بزی تصادم کرد که از همسايه منگل شان بود. فردای آن روز مادر منگل خمره ماستی را به او داد که برای مادر علی ببرد. وقتی منگل به خانه کاکای خود رسيد، خمره ماست را به زن کاکای خود داد و پرسيد که علی کجاست؟ زن کاکايش شکوه کنان گفت: "از روزی که اين سرک نو جور شده، علی هيچ روز در خانه نيست، حتی همين حالا که وقت نان چاشت است، هم نيامده." در همين اثنا صدای شکستن شيشه به گوش آنها رسيد، منگل وارخطا به سراچه خانه، بالا شده ديد که شيشه کلان سراچه، شکسته است. در همين وقت چشمش به نازنين، دختر کوچک کاکايش افتاد که پشت مرغ های خود به طرف شيشه های شکسته می دويد. مادر علی و منگل به شتاب از عقب نازنين بيرون شدند. آنها ديدند که علی از پشت همان ديوار کهنه، بيرون شده به طرف نازنين می دود، منگل و مادرعلی هم نزديک نازنين رسيدند و ديدند که پايش غرق خون است.
علی با ديدن مادر، وارخطا شده گفت:" شيشه به پای نازنين رفته بود و من کشيدم و حالا از پايش خون جاريست." مادر، کسی را که به موتر سنگ زده، دعای بد کرد، ولی منگل مانع او شد که پسرت را بد دعا نکن. علی پرخاش کنان ادعا کرد که اين کار را نکرده، ولی منگل او را دروغگو خوانده گفت: "روز پيشتر هم تو از پشت ديوار کهنه به موتر سنگ زدی و بز همسایۀ ما را موتر زد، حالاهم از پشت ديوار بيرون شدی." ديدن پای خون آلوده خواهر، بالای علی تاثيرکرد،او به خطايش پی برده گفت: "بعد از اين هرگز چنين نمی کنم." |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||