|
قصه های زندگی: شيرجوان | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در جنگلی بزرگی انواع واقسام حيوانات زندگی می کردند. پلنگی نيز با چوچه اش چابکک درآن جمع بود. چابکک دوستی داشت به نام نرمک. روزی حين چکر زدن، نرمک و چابکک چوچۀ شير نوی را ديدند که باچوچۀ شير همسايۀ شان" قوی پنجه" بازی می کرد. چابکک با ديدن شيرک نوحيران شد واز نرمک پرسيد: "اين مهمان نو، کيست که سرشار وسرمست درجنگل چکر می زند؟" چون نرمک هم اورا نمی شناخت،پيشنهاد کرد که هر دو برای ديد ن شيرک نو بروند. وقتی نزديک رسيدند شنيدند که قوی پنجه به دوست خود می گفت: "زورآور، آيا از جنگل خوشت آمد ؟" زورآور جواب داد :"بسيار،چون در اينجا همچو تو دوست خوب پيدا کرده ام . " آنها در همين گفتگو بودندکه چوچه های پلنگ سر رسيدندو از قوی پنجه پرسيدند اين کيست و ازکجا آمده و آيا مهمانت است؟
قوی پنجه جواب داد: "مهمان نيست و اهل همين جاست." چوچه های پلنگ حيران ماندند که مگرچگونه؟ زورآور، خود آنها رااز حيرت بيرون کشيده وتوضيح داد: " پدروپدرکلان ما درسابق از همين جنگل به جنگل ديگرکوچ کرده بودند وحالا ما بر گشته ايم. "نرمک گفت:"زورآور، کوشش کن خودرا از گاو های جنگلی نگاه کنی ،زيرا آنها دشمنان ما و شماستند ." گپ نرمک چندان خوش چابکک نيامد و فکر کرد نرمک بعد از اين او را رها کرده وبا زورآور رفيق خواهد شد. ازينروبا خود فيصله کرد که نگذارد هيچگاه نرمک ازاو جدا شده ورفيق شيرک نوکی شود . چابکک هميشه کوشش می کرد به شکلی از اشکال زورآور را آزار دهد. روزی از روزها، زورآوربسيار تشنه بود و می خواست از چشمۀ کنار خانۀ چابکک آب بنوشد. چابکک سر راهش آمد و با حيله بهانۀ آورد وگفت: "چشمه خاص خاندان ماست،تو حق نداری از اينجا آب بنوشی،برو از درياچهء وسط جنگل بنوش." زورآورکه هنوز بلد نبود،ره زد تا مگر به آب برسد. هرچه رفت از درياچه اثری نديد وتشنه گی اش اوج گرفت .خدای بود که قوی پنجه را به دادش رسانيد،او بر زورآور صدا زد که کجا می رود. زورآورهمه قصه را برايش گفت .قوی پنجه در حالی که هم خفه بود و هم می خنديد گفت:" در وسط جنگل حتی يک جويچه هم نيست، چه رسد به درياچه!"
زورآوراز دروغ چابکک سخت آزرد و از قوی پنجه پرسيد که چرا چابکک چنين کرد ؟ قوی پنجه جواب داد:" آزار ديگران عادت چابکک است ،به خصوص تازه واردين ونابلد ها را بيشتر می آزارد." قوی پنجه هم از عمل نادرست چابکک قهر بود وميدانست که زورآور، توان مقابله با او رادارد،او از قوی پنجه پرسيد که چرا چابکک را جزا نمی دهد؟ زورآور گفت:" اين راه و طريقه اش نيست." روزها گذشتند و چابکک و نرمکک هر روز برای زور آور ماجرايی نو خلق می کردند و می خواستند به او بفهمانند که زورآوران جنگل آنها اند و بس. روزی قوی پنجه و زورآور بی خيال د رجنگل چکر می زدند، يکباره چشم شان به گاو های جنگلی افتاد که ايستاده اند. آنها که سخت ترسيدند وخود رازير بتۀ گل نسترن پنهان کردند. زورآور متوجه شد که گاوها سر راه چابکک و نرمک قابو می دهند. اوخواست چاره بجويد تا نرمک وچابکک ازگير گاو های وحشی جنگلی فرار کنند . قوی پنجه از زورآور پرسيد:"هميشه چابکک ونرمک در پی آزار تو بودند، چرا می خواهی به آنها کمک کنی ؟" زور آور،با صدای که ازش صميميت و بزرگی می باريد،گفت:" مادرم هميشه برايم گوشزد می کرد که در برابر بدی، بايد نيکی کنم. " زورآور به قوی پنجه گفت:" تو به دوش برو و چوچه پلنگ هارا از خطرآگاه کن ومن هم توجه گاوها را به سوی خودجلب می کنم.
گاو ها با ديدن پلنگ بزرگ(مادرچوچه ها) پا به فرار گذاشتند. پلنگ به کمک چابکک ،نرمک و قوی پنجه زورآور را از گودال کشيد. وقتی چابکک ونرمک از خود گذری زورآور را ديدند، از کرده پشيمان و بعد از آن روزهمه با هم دوستان خوبی شدند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||