|
قصه های زندگی: ساعت نگيندار | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اسحق در يک ده کوچک با فاميلش زندگی می کرد. روزی مادرش ساعت نگين دار پدرش را به او داد تا به شهر برده ترميم کند. مادربا تاکيد گفت :"پسرم، ساعت ازپدر مرحومت يادگار مانده وبسيار قيمتيست، نبايد گم شود". اسحق کرتی خود را گرفت و ديد که قلم بسيار دوست داشتنيش هم در جيبش است. او کرتی را پوشيده از خانه برآمد. او با ذبيح پسر کاکايش مواجه شد که در بازار ولسوالی دکان داشت. ذبيح گفت: "هر گاه ضرورت افتد که چيزی را به کسی امانت دهی يا امانت گيری، بايد نام و وظيفه شخص را بپرسیَ." اسحق با خود فکر کرد که فهميدن نام يا آدرس کسی که با وی شناخت نداشته باشد، چه به دردش خواهد خورد ؟ در همين سودا راهی بازار ولسوالی شد. سرانجام به شهر رسيد،نزد ساعت ساز رفته ساعت را ترميم کرد ودوباره راه خانه اش را در پيش گرفت. درموتر دو بچۀ ديگرنيز با او همسفر شدند، آنها با هم بيت می خواندند. آنها ازسرعت کم موتر شکايت داشتند ونمی دانستند که چه گاهی به ولسوالی می رسند. پسری ازاسحاق ساعت را پرسيد. همين که اسحق ساعت نگيندار را بيرون کرد، هر دوبچه خواستند آن را از نزديک ببينند. همين موقع موتر به بازار ولسوالی رسيد وهمه از موتر پايان شدند . اسحق هم به عجله پياده شد و به سرعت سوی خانه رفت، درراه دفعتاً متوجه شد که ساعت را از بچه ها پس نگرفته است. باپريشانی و عجله دوباره به بازار رو کرد. اسحق نفس سوخته به بازار رسيد، ديد که آرام آرام دکان ها بسته می شوند. سراسيمه بچه ها را پاليد، مگر از آنها اثری نيافت که نيافت. او با خود انديشد که جواب مادر را چه بدهد؟ در همين وقت گپ ذبيح به يادش آمد وفهميد که بايد نام و نشان بچه ها را می پرسيد. اسحق به خانه رفت وهمه ماجرا را با مادر شريک ساخت. مادر هم پريشان شد و از پسر خواست تا به کمک ذبيح ساعت پدرش را پيدا کند. فردای آن روزاسحق نزد ذبيح رفته و هر دو در بازار ولسوالی سراغ گمشده را گرفتند، ولی هيچ کسی به داد شان نرسيد وهردومشکوک بودند که شايد جست وجوی شان بيهوده باشد وبچه ها ساعت را هرگزبرنگردانند. بالاخره بعد ازپرس وپال زياد مايوس شدند؛ ولی در آخرين لحظه ها، يکی از دکانداران ملک شيرو را که روی تخت سماوار نشسته بود، برای شان نشان داد.
ملک که صاحب شناخت زياد در بسياری از قريه ها بود با شنيدن نشانه ها بچه ها را شناسايی کرده گفت: "آنهااز قريۀ مااند ودقايق پيش ساعت را با خود به بازار آورده بودند و سراغ صاحيش را می گرفتند." همان بود که اسحق به کمک ملک، نام بچه ها را فهميد و همراه با ذبيح به دنبال ساعت نگيندار پدرش رفت. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||