BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت: 06:14 گرينويچ 2008 ,19 مارچ
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: گوسپندک نازدانه

دهکده کوچک

در دهکده کوچکی، بريالی يگانه پسر خانواده با فاميلش زندگی می کرد. روزی بريالی مصروف ساعتيری بود که بع، بع پخچک، گوسپندش را شنيد .

بريالی دواان، دوان خود را به گوسپندکش رسانده نازش داد او گمان برد گوسپند تشنه است خواست ريسمان گردنش را باز کند تا آب بنوشد. در همين وقت تک تک دروازه راشنيد.

بريالی کوچه را باز کرد، پدرش مانده وزله داخل حويلی شده از او در مورد مادرش پرسيد.

بريالی مادر را صدا کرد. پدر بريالی به مادراو گفت:"زن برادرت بيمار است و در بيمارستان بستريست، آماده شو که ديدنش برويم."

ولی پدر قبلا به بريالی وظايفی سپرد تا نزد (کاکا خيرو) همسايۀ شان رفته، گلپی هايی را که آماده کرده است، برايش بسپارد تا به شهر برده بفروشد.

مادرهم گفت کمی شبدرهم برای گوسپندک ده، اما نبايد زياد بخورد تا دم کند.

بريالی خود هم به گوسپندکش زياد توجه می کرد، زيرا آرزو داشت او چاق شود و به يک قيمت خوب به فروش برسد.

 بريالی با ديدن تصويری گوسپند که سری مانند گلپی داشت به ياد گفته های پدرش افتاد.

پدرش وعده کرده بود تا از پول فروش همين گوسپند برايش لباس نو وبکس مکتب بخرد.

بعد از رفتن پدر و مادر، بريالی از خانه برآمد و خواست نخست گوسپند را سيرکند، بعد سوی کاکا خيرو برود .

همين که گوسپند را باز کرد، در آسمان کاغذ پران قشنگی را ديد وبه بام بالا شد.

بريالی بعداز چند دقيقه پايان شد و از هيزم خانه برای گوسپند قدری شبدر انداخت يکباره دروازۀ کوچه به شدت کوبيده شَد بريالی کوچه را باز کرده زمری دوستش را ديد که از او می خواست تا با او برود، زيرا چيزعجيبی را نشانش می دهد .

بريالی با اورفت.زمری برايش کتابی را نشان داد که پدرش از شهر آورده بود، کتاب پر از تصاوير رنگارنگ بود.

بريالی با ديدن تصويری از يک گوسپند که سری شبيه گلپی داشت به ياد گفته های پدر افتاد.اوبه سرعت نزد دکاندار قريه رفته پرسيد:" کاکاخيرورا نديدی؟"

دکاندار گفت:" همين چند لحظه پيشتر گلپی های خود را بار کرده جهت فروش به شهر رفت.

گوسفندک نازدانه
روزی بريالی مصروف ساعتيری بود که بع، بع پخچک، گوسپندش را شنيد .

"بريالی با حال پريشان خانه رفت. وقتی خانه رسيد، ديد گوسپندش درک ندارد. سراسيمه سوی هيزم خانه دويد،ديد گوسپندک نازدانه اش در زمين افتاده است.

بريالی دريافت گوسپندش تکان نمی خورد، به تلخی گريست .زمری که به تعقيبش برامده بود صدا زد چه شده .بريالی با گريه گفت:" چيزی که عيانست، چی حاجت به بيانست."

زمری همسايه را که پيره زن با تجربۀ بود به کمک طلبيست، اما پيره زن واضح ساخت که گوسپند شبدر زياد خورده و دم کرده است.

شيرجوان قصه های زندگی
شيرجوان
پرسش سخت قصه های زندگی
پرسش سخت
شيشۀ شکسته قصه های زندگی
شيشۀ شکسته
تربوز قصه های زندگی
تربوز جادويی
در پی مهتاب قصه های زندگی
در پی مهتاب
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>