BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت: 12:09 گرينويچ 2008 ,17 اپريل
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: ظروف گلی

ظروف گلی

در يک قريه خوانده های بودند به نام های زهرا و ياسمين. که هر وقت باهم ساعتيری می کردند.

يکروز زهرا گدی خود را گرفته بيت خوانده رفت به طرف خانۀ ياسمين شان . هردو حين گدی بازی می خواندند:

گديگک قشنگم مويای طلا يی داره - چشمهای آبی داره کالای گلابی داره
گديگکم ده گازه، مويکايشام درازه - قت قت خنده می کنه دله تازه می کنه ...

درختم بيت مادر ياسمين هردو را به نان چاشت صدا زد . آنها رفتند به نان خوردن در اثنای نان خوردن ياسمين از خانه برآمد و ديری نگذشت که باز گشت.

پس از صرف نان زهرا نزد بازيچه هايش رفت، اما او يک پای گد يگکش را شکسته يافت . زهرا بر ياسمين بد گمان شد، مگر چون دوستش داشت چيزی نگفت، پای گدی را چسپانده شروع کردند به ساعتيری.

زهرا، ياسمين و سردار
زهرا پای گديش را شکسته يافته بر ياسمين بد گمان شد، مگر چون دوستش داشت چيزی نگفت.

در همين وقت ياسمين به زهرا پيشنهاد کرد که برای روز عروسی گدی شان ظروف گلی سازند . زهرا با خوشی قبول کرد وهردو به باغ رفتند و برای ساختن ظروف گلی گل تر کردند.

ياسمين از گل ديگک مقبول ساخت و زهرا هم پياله های کوچک. بعد ظرف هايشان را برای خشک شدن درآفتاب گذاشتند .

زهرا رفت تا گدگکش را لب جوی بشويد چون گل پر شده بود، اما در برگشت بازهم ظروف گلی اش را شکسته يافت.

زهرا با ديدن اين حال خيلی افسرده شده فکر کرد اين کار ياسمين باشد، بعد رفته برايش گفت :

"چرا ظرفکای گلی مره شکستاندی، مه از اول می فاميدم که ای کار توست، عين تو پای گديمام شکستانده بودی، مگم مه برت چيزی نگفتم ."

هر چند ياسمين خواست زهرا را بفهماند که اين کار او نيست، اما زهرا قبول نکرد. پس از جنجال زياد دعوای هردو بالا گرفت، زهرا از باغ برآمد.

وقتی ياسمين نزديک ظروف رفت چيزی را ديده وارخطا زهرا را صدا زد، اما زهرا رفته بود. ياسمين پريشان بطرف خانه رفت، وقتی خانه رسيد بوت های سرداربرادرش را گل پر يافت.

ياسمين فکر کرد سردار ظروف را شکستانده باشد از او پرسيد چرا بوت هايت گل پر است؟ سردار بهانه آورد.

سرور
سردار که از شوخی هايش پشيمان بود وعده کرد هيچگاهی سبب رنجش ميان دوستان نگردد.

ياسمين خواست موضوع را به مادرش گويد، لاکن سردار نخواست مادرش آگاه شود از اين رو به گناهش اعتراف کرده گفت سهواً بازيچه ها را شکستانده است.

با دانستن اين موضوع ياسمين به سردار گفت: "بشرطی به مادرم نميگم که رفته تمام گپ ها را به زهرا بگوی. سردار پذيرفت و هردو رفتند خانۀ زهرا.

پس از روشن شدن مسله زهرا از سردار گله کرد که با اين پنهان کاری هايش سبب خفگی او با ياسمين شد.

سردار که پشيمان بود وعده کرد هيچگاهی کاری نکند که سبب رنجش ميان دوستان گردد.

حرف پنهان قصه های زندگی
حرف پنهان
عادله قصه های زندگی
عاجزک
کوزه درآب قصه های زندگی
کوزه درآب
گوسفند نازدانه قصه های زندگی
گوسپندک نازدانه
ساعت نگيندار قصه های زندگی
ساعت نگيندار
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>