 | | | زلمی وحيات قصد کردند به درخت بالا شدند و اجمل وحيات برای توت جالی گرفتند. |
بود نبود، زيرآسمان کبود دوستان صميمی بودند به نام های اجمل، سلطان، زلمی و حيا ت که هيچگاهی جنگ نمی کردند، از قضا يکی از روز ها مسله يی باعث قهر سلطان و اجمل شد. خفگی آن دو باعث جدا شدن حيات و زلمی هم شد. دگر صميمت آن ها مثل گذشته نبود. روزی حيات و زلمی فيصله کردند تا دوستانشان را آشتی سازند. هر دو بهانه کرده آنها را مقابل ساختند. به مجرد مقابل شدن اجمل وسلطان، هردو همدگر را زشت و ناروا گفتند، اين کار باعث پشيمانی اجمل و سلطان شد، زيرا کشيدگی ميان هردو بيشتر شد. روز ی گلنار، خواهر زلمی آمده علت خفگی سلطان و اجمل را پرسيد بچه ها تمامی ماجر ا را به او گفتند. گلنارپس از اندک تفکر، يکباره نزديک برادرش رفته چيزی به گوشش گفت. زلمی و حيات بزودی خانه اجمل و سلطان شان رفته آنها را برای اشتراک در ميله توت دعوت کردند که فردا در باغ مامای زلمی برگزار می شد. فردا درست همه سروقت رسيدند، زيبايی باغ و دانه های خوشمزه توت های سرخ و سياه اطفال را متعجب ساخت. زلمی وحيات قصد کردند هردو به درخت بالا شوند و اجمل وحيات برای توت چينی جولی گيرند.  | | | ميله توت باعث آشتی و ازسرگرفتن دوستی اجمل و سلطان شد. |
سلطان واجمل دل و نادل جولی گرفتند، زلمی وحيات توت تکانده می خواندند: عجب آب وهوای داره باغچه - عجب شيرتوتکای داره باغچه... اجمل وسلطان در اثنای توت خوردن مجبور شدند چندين بار با هم حرف زنند. سرانجام همين کار باعث شد تا هردو به کمک رفقايشان با هم آشتی کنند، مگر زلمی از نقشه خواهرش برای آشتی ساختن آنها تمجيد کرد، بعد همه به ميله و تفريح پرداختند. |