 | | | آهو فکر کرد هر بار انعام در يافت می کند، چه می شود اگر اين بار تحفه را آن را به روباه دهد. |
بود نبود در زمانه های قديم شير، پادشاه جنگل بود و بر حيوانات مختلف حکومت می کرد و روباه، آهو وخرگوش در نزديکی قصر پاد شاه خانه داشتند. آهو به خاطرصداقتش مشاور پادشاه بود. او هميشه به پاس صداقتش تحفه می گرفت، اما روباه از دوستی آهو با پادشاه ناخوشنود بود. يکی از روز ها بازهم آهو با تحفه رسيد. ديدن اين حالت آتش رشک وحسد روباه را دو چندان ساخت، لذا در پی حيله ونيرنگی برآمد تا با از پا انداختن او خود جانشينش شود. با فهميدن اين حرف خرگوش مانعش شد، روباه صددل را يک دل کرده نزد شاه رفته در مورد آهو چيزهای گفت. شاه با قطع کردن حرف های روباه به توصيف آهو پرداخت.  | | | پادشاه از ديدن آهو حيرا ن شده پرسيد: تو زنده هستی؟ |
روبا گفته های شاه را تاييد کرده افزود: اگر يک عيب آهو نمی بود در روی زمين نظير نداشت! شاه پريشان شده در مورد پرسيد. روباه تهمت بسته گفت اهو می گويد دهان شاه بوی بد می دهد و نشانيش اين که آهوگه گاهی بينی اش را بادستمال می بندد. فردای همان روز آهو طبق معمول خانه می رفت، که روباه سر راهش آمده چال ساخت، آهو را به غذای قبلا پلان شده اش دعوت کرد. آهو دعوتش را پذيرفت، بعد متوجه غذای شد که سير داشت، روباه دستمالی به او داد تا هنگام ملاقات با شاه آن را نزديک دهانش گير تا از بوی سير اذيت نشود. آهو از قصر پادشاه خوش با انعام دگری بر گشت، روبا که انتظار چنين حال را نداشت پريشان شد. آهو لايق انعام روباه را دانست، چرا که از اثر توصيه او که گرفتن دستمال به بينی اش بود، تحفه بدست آورد.  | | | روباه با گرفتن ورق تحفه، به سزای اعمالش رسيده زندانی شد و آهوبه خوشی نزد شاه رفت. |
روباه با خوشی کاغذ را گرفته نزد خرس رفت، اما نمی دانست درآن چه نوشته است. روباه به سزای اعمالش رسيده زندانی شد. فردای روز طبق معمول آهو با خوشی به قصر رفت . پادشاه از ديدن آهو حيرا ن شده پرسيد: تو زنده هستی؟ آهو که از سوال پادشاه چيزی ندانست در مورد پرسيد. پادشا گفته های روباه را به آهو قصه کرد. با روشن شدن موضوع پاد شاه شکر بجا آورده گفت: "چاه کن خودش در چاه است"! |