در دامنۀ کوهی پلنگی با نرمک و مقبولک دو چوچۀ اش در همسايگی سگ های بنام تازی و بخمل زندگی می کرد. وقتی پلنگ برای شکارمی رفت، سگها مواظب چوچه ها بودند. خشکسالی، قلت آب بار آورد، پلنگ خسته تر از هميشه با يک شکار بازگشت. چوچه ها خوشحال شدند که گرسنگی شان رفع می شود. تشنگی بيش از حد پلنگ را از حال برد. همه وارخطا شدند. يکباره تازی بياد آورد که چند روز قبل در دامنه کوه چشمۀ آبی ديده بود. بعد همه سوی چشمه راه افتادند. وقتی چشمه رسيدند، بخمل بيشترآب نوشيد. پلنگ گمان برد که سگها چشمه را خشک خواهند کرد، از همين رو جلو آنها را گرفت. اين کار باعث خفه شدن سگ ها شد.  |  وقتی پلنگ به وفاداری سگ ها پی برد، از کرده اش پشيمان شد.  |
چندی بعد همين که پلنگ خواست برای شکار برود از دورصدای گرگ را شنيد، او فکر کرد، اگر بيرون رود، چوچه هايش را نزد که ماند؟ چوچه پلنگ ها، از بخمل وتازی به مادر گفتند، اما او با قهر از چوچه ها خواست تا خود از خود مواظبت کنند و دنبال شکار رفت. ديری نگذشت که نرمک، تشنه شد و با مقبولک برادرش رفت تا از چشمه آب بنوشد، اما همين که از خانه برآمدند گرگ بر آنها حمله ور شد. مقبولک فرارکرد، اما نرمک را گرگ با خود برد. وقتی مادر بر گشت مقبولک تمامی ماجرا را برايش گفت. پلنگ فکر کرداگر به جنگ گرگ رود، مقبولک را که مواظبت کند.  | | | همين که چوچه پلنگ ها برای رفع تشنگی از خانه برآمدند، گرگ بر آنها حمله ورشد. |
پلنگ تصميم گرفت تا از سگها کمک گيرد، وقتی آنها از موضوع آگاه شد ند، قبول کردندتا از نرمک مواظبت کنند. با دور شدن پلنگ، سر و کلۀ گرگ و نرمک پيدا شد. بخمل و تازی با ديدن نرمگ، بر گرگ حمله ور شدند و نرمک را از چنگال گرگ نجات دادند. وقتی پلنگ بازگشت با ديدن نرمک متعجب شد. وقتی پلنگ به وفاداری سگ ها پی برد، وعده سپرد تا دوستی اش را با آنها از سر گيرد. |