وژمه کريمی
|  |
 | | | نادر دند قريه را جای مناسب برای آببازی خواند و از اطفال خواست تا باوی بر وند. |
بود نبود سه رفقا به نام های اجمل، نادر وبريالی بودند، که در يک قريه زندگی داشتند. جوی کلان آب از ين قريه دور بود. اطفال هنگام گرمی در جوی قريه آب بازی می کردند. مگر روزی، که هوا خيلی گرم بود، به جوی کلان رفتند، آنها متوجه شدند، که نادر چند روز به آببازی نيامده است. در همين حال نادر با لباس های تر از دور نمايان شد. همه تعجب کردند. او از دند قريه گفت،جای مناسب برای آب بازی دارد. نادر برای فردا با اطفال قرار گذاشت . فردای آن روز اطفال با او هم نظر شدند، مگر بريالی مانع شد، به خاطری که پدرش در مورد برايش گفته بود. اجمل او را بی عقل خوانده گفت از دند، که آب نمی نوشيم، فقط آببازی می کنيم. بچه ها شروع به آب بازی کردند،اما حين غوطه زدن آب در دهان شان رفت. روزی توريالی، که از کنارکرد ها رد می شد اجمل را در حال بی حالی روی پلوان يافت، درهمين حال متوجه دانه های روی اجمل شد.  | | | وقتی اطفال به آببازی پرداختند، حين غوطه زدن، آب ناپاک را قرت کردند. |
اجمل که به مشکل صحبت می کرد، دانه های رويش را گرمک دانه خواند، اما توريالی دريافت که دانه ها مردار دانه است که از اثرهمان دند آب برآمده است. هردو از بابت بيماری اسهال و بستر بودن نادر تشويش داشتند.همين که نادر از شفاخانه خارج شد، اجمل وتوريالی پر سانش رفتند. نادر که خيلی لاغرشده بود، گفت همين دند آب ناجورم ساخت، که در دهانم رفته بود. داکتران گفتند آب دند مريضی های گونه گون بار می آورد. |