|
قصه های زندگی: زنگ مکتب | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
خانه مامای فاطمه نزديک مکتب بود، گاهی که او آنجا می رفت، صدای زنگ مکتب اشتياقی عجيبی در وجودفاطمه برای رفتن به مکتب پيدا کرد. فاطمه دربلندی تپه يی نزديک مکتب بالا شده از ديدن شور وشعف شاگردان و به صدا در آمدن زنگ مکتب حسرت خورد،که کاش او هم ميان آنهمه هياهو لذت می برد. اين که اطفال درمکتب چه می کنند، فاطمه نمی دانست؟ اما خوشی و ساعتتيری آنها لباس های پاک ومنظم با بکس های رنگارنگ شان برای او خيلی ها جالب می نمود. راضيه، رحيم ونسيم همسالان فاطمه از مکتب، صنف و همصنفان شان قصه های ميکردند واز درس وکتاب ومعلم توصيف های می نمودند .
اشتياق فاطمه برای رفتن به مکبت فزونی می گرفت ، او پس از خانه رفتن از حرف دلش را به مادرحکايه کرده خواهش کرد تا او را هم در مکتب شامل کند. مادر بهانه های زيادی برای دلسردساختن فاطمه از مکتب آورده گفت : "بچيم چی سر بيدردته ده درد مياری ؟ حالی همی مه که مکتب نرفتيم کی مره از شار(شهر) کشيده؟" اگه بابه و بيادرت بدان، خدا دانه (داند) که چه قيامت بيارند؟ گفته های مادر در شوق فاطمه خللی وارد نه کرد. او با همه مانعت ها در حسرت رفتن به مکتب به خواب رفت. فاطمه درخواب ديددر جمعی از اطفال با شوق تمام مکتب می رود ، اما گفته های مادر ش را می شنود که مانع داخل شدنش به مکتب می شود.
درهمين حال زنگ مکتب می گويد: " فاطمه! پريشان نباش، می دانم مکتب را دوست داری. کمک ات می کنم، اما تو بايد با دختران قريه، که شوق مکتب را دارند حرف زنی. فاطمه با صدای مادرش از خواب بيدار شده به زودی دنبال دختران همسالش برآمد. مادر وديگر اعضای فاميل نظر به اشتياق فاطمه اورا اجازه مکتب رفتن دادند، اماهيچ کدام راضی نبودند. سالها گذشت ، روزی فاطمه مهمان داشت. او به تنهايی غذا های مزه دار پزيد،ترکاری وميوه را با نمک وکلورين شست. وقت صرف غذا همه تعجب کردند. فاطمه گفت همه اين غذا ها را از مجله ياد گرفته و پزيده است، مادر شکر به جا آورد که اين همه از برکت فرستادن او به مکتب بود. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||