 | | | در دهکده کوچکی حنان بز بسيار شوخ داشت، که او را بزک شيطان صدا می زد. |
در دهکده کوچکی حنان و ياسين دوست هم بودند، هردومالهای خود را يکجا به چرا می بردند. حنان بز بسيار شوخی داشت، که آن را بزک شيطان می گفت. روزی در چرا، حنان متوجه شد بزشوخش نيست، سخت وارخطا شد مبادابه کرد های کاکا غنی رفته باشد، که جنجال خلق نه کند. هردو رفتند، اما از بزک خبری نبود. ياسين گفت: "شايد به درختی بالا شده باشد". حنان به قهر در جستجو شد و سرانجام بز را دريافت. خواست بز را جزا دهد، اما ياسين مانع شده پيشنهاد کرد بزش را با بزک ابلق خودعوض کند. حنان به شرطی پذيرفت، که اگر در کرد های کاکا غنی جنجالی بر پا کند، مسووليت به دوش خودش باشد. ياسين قبول کرد وبز ها تبديل شدند. ياسين بزک را آن قدر ناز می داد، که به سختی ازش جدا می شد. روزی حنان متوجه شد، که بزک شيطان نزديک کرد های کاکا غنی رسيده است. حنان موضوع را به دوستش رساند. ياسين وارخطا درصدد چاره برآمد. حنان ريشخند می زد، که بزغم جانش شده است. ياسين از درختی چند شاخه را کنده به بز انداخت، بز سويش آمد. روز دگر در چرا، پای ياسين به سنگی بند شده افتاد،سرش به سنگ خورد و از هوش رفت.  | | | ياسين بزک اش را آنقدر ناز می داد، که به سختی از وی جدا می شد. |
شام حنان مالهای را خانه برد مادر ياسين را ديد، که از نيامدن پسرش پريشان بود. سرانجام حنان و حبيب برادر ياسين به جستجوی ياسين می روند. آنها با نزديک شدن به چراگاه صدای بع بع را شنيده، ديدند، که بزک شيطان نزديک ياسين ايستاده و پريشان است. همه بر وفاداری بزک آفرين گفتند، ياسين به حنان گفت فهميدی که محبت با حيوانات سبب جلب محبت آنها می شود." |