بازار ولسوالی پر از همهمه بود، نظر، کراچی آهنپاره ها را به دکان احمد رسانده چند پار چه را روی ترازو ماند و بقيۀ را روی زمين ريخت. نظردر تپه های دور از قلعه شان آهنپاره های زيادی ديده است، که اگر همه را جمع کند، پول قرض بوت های ساقدار و توپ فوتبال را به دست می آرد. احمد وی را از اين کار منع کردتا دچار جنجالی نه شود، اما نظر پافشاری کرده آهنپاره ها را پائين و بالا می کرد، که دستش افگار شد. احمد دکاندار او را کلينيک برد. آنها در کلينيک متوجه دختری شدند، که دستش بسته بود، دخترگفت پارچه آهنی را کش کردم، انفجاری رخ داد و دستم را زخمی ساخت. پس از پانسمان، نظر با فکر های عجيبی خانه رفته خوابيد. در خواب ديد، که مصروف جمع آوری آهن است، پارچه يی مبدل به مار خوفناکی شده است. مار خنديده نظر را نزدش خواند وی با ترس ولرز فرار کرد، اما مار دنبالش کرد، نظرفرياد زده، مريد دوست اش را صدا می زند.  | | | احمد دکاندار، نظر را ازجمع آوری آهنپاره ها مانع شد، اما او پافشاری کرد. |
در اين وقت مادر، نظر را از خواب بيدار ساخت، تا از بازار سودا بيارد و بعد با دوستا نش فوتبال کند. سرانجام نظر با مريد به جمع آوری آهن پرداخت. نظر بوتهايش را کشيده با توپ، زير کراچی گذاشت. او خوشحال بود، که به آرزويش می رسد، با بوت های ساقدار فتبال می کند، اما صدای انفجاری مهيبی بلند شد. مواد منفجر نا شدۀ که ميان آهن ها بود انفجار کرد، تلاش نظر، بی حاصل ماند و خود ش مجروح شد. مريد به کمک مردم ده نظر را به شفاخا نه برد. |