در دهکده يی پسری به نام نادر در گرمی های تابستان با شمال وخنک دوست شده بو د،اما با سرد شدن هوا. آنها نمی توانستند مثل سابق رفت و آمد کنند. شمال وخنک پس از دير وقتی نادر را در کوچه يافته گفتند درگرمی ها آزادانه خانه ً تان می آمديم، مگر حالا نمی توانيم. نادر از خواهرش پرسيد چرا در وازه را می بندد؟ وی گفت هوای سرد سبب مريضی می شود. با آنهم روزانه چند لحظه برای تبديلی هوا کلکين ها را باز می کنيم. نادر با دوستانش وعده کرد روزيکه خواهر ومادرش خانه نبودند آنها را دعوت کند. روز دگر در حاليکه برادرکوچکش خوابيده بود، خنک و شمال آمدند. شمال و خنک در خانه گردش کردند، ديری نگذشت نادر وبرادرش مريص شدند.  | | | در دهکدۀ دور پسری به نام نادر در گرما با شمال وخنک دوست شده بود. |
چند روز گذشت و نادر کمی خوب شد و پيچيده با پتو بيرون رفت و با شمال روبرو شد. نادر خود پيچاند تا مانع شمال شود . خنک گفت روزيکه ما خانۀ تو آمديم تو و برادرت مريض شديد. آنها از کرده پشيمان شده عهد بستند تا ختم سرما تنها بيرون خانه با هم دوست باشند. تا نه دوستی شان خراب شود ونه ضرری به صحت نادر و برادرش رسد. |