سليمان دندان های زيبا دارد، همه او را مرواريد دندان می خوانند، اما توجه يی به دندان هايش نداشت و کمتر آنها را برس می زد. اوعادت داشت اشيای سخت را با دندان بشکند. روزی در برابر مادر خسته زردآلو را شکست، مادر اين کار را باعث خراب شدن دندان هايش خواند. روز بعد سليمان مصروفت شکستاندن بادام با دندان هايش بود. احمد، در مورد اضرار اين کار برايش گفت، اما او مخالفت کرده گفت: ديريست اشيای سخت را می شکند، اما به دندان هايش هيچ آسيبی نرسيده است. فواد گفت می توانی دو دانه بادام را در يک زمان بشکنی؟ سليمان تا خواست چنان کند، احمد به دست سليمان زده بادام هايش را نقش پراکنده کرد. سليمان پشت احمد دويد و سرانجام بازی دگری راه افتاد. روز دگر سليمان در خانه مصروف شکستن چارمغز بود که فريادش بلند شد. مادر باز هم نصيحتش کرد. سليمان پارچه دندانش را به مادر نشان داد. بعد از آن روز با خوردن نان از شدت درد دندان فرياد می زد و پيوسته دندان های سياهش را در آئينه تماشا می کرد. سليمان خيلی غمگين شده به خواب رفت. او در خواب کرمی را ديد که از دهنش برآمده باخنده گفت در دندانت جا گرفته باعث خرابی تمام آنها می شوم.  | | | سليمان دندان های زيبا دارد، اما توجه يی به دندان هايش نداشت و کمتر آنها را برس می زد. |
سليمان با فريدی از خواب پريد، او بقيه دندان هايش را سالم يافت و تمام خواب را به مادرش حکايه کرد. مادر، سليمان را شفاخانه برد، داکتر ضمن تداوی به او فهماند که دندان ها کرم پيدا نمی کند، بلکه مکروب ها باعث سياه شدن دندان ها می شوند. سليمان وعده کرد در آينده چيز های سخت را با دندان هايش نشکند و هميشه آنها را برس کند. |