در قريه ی دور از شهرنصر، شريف بيادرش با ويس دوستش باهم صميمی بودند.نصرالله کاغذپران بازی را دوست داشت، اما نمی توانست بازی کند. شريف، نصرو را واداشت تا همت کرده خود کاغذ پران را بلند کند، اما او از ترس اين که مبادا نتواند، خودش را کنارکشيد. شور و شعف اطفال از بلندکردن کاغذپران در هوا، نصرو را جرات بخشيد، او صد دل را يک دل کرده گدی پران را بلند کرد. هنوز کاغذپران درست بلند نشده بود به درخت بند ماند، نصرالله وارخطا شده با کش کردن تار، گدی پران آزاد شد و باورنصرو برخودش شکست. در همين وقت ويس وزبيده، نصرو را ديدند. هردو آمدند تا او را به آببازی ببرند، اما نصرو دروازه را محکم بست. زبيده از ترس فرياد زد و نصرالله پريشان از اين بود که مبادا مادر زبيده برای شکايت بيايد، در همين حال دروازه تک، تک شد. نصرالله خود را پنهان کرد، مادرش دروازه را باز کرد. ويس از نصرالله خواست تا گدی پران را گوشک گيرد. او با خوشی با ويس رفت.  | | | آهسته، آهسته نصرو به کمک احمد جرائت پيدا کرده خوب کاغذپران بازی کرد و مسابقه زد . |
وقتی نصرو گدی پران را گوشک گرفت، پس، پس رفته پايش بند شده گدی پران پاره شد. نصرو گفت: در تاوان گدی پرانت، کاغذ پران خودم رابرايت می دهم. ويس خنديده گفت من گدی پرانم را جور کردم، بعد از نصرالله خواست تا گدی پران را بلند کند. نصروآهسته آهسته کاغذ پران را به کمک ويس بلند کرد. با دور رفتن گدی پران شور وشعف نصرو مانند همسالانش بالا گرفت. آهسته، آهسته نصرو جرائت کرد تا خوب کاغذپران بازی کند و مسابقه زند که چنان کرد. |