مرجان نزد پدر ومادرش دختری دوست داشتنی است، وقتی پدرسفر می رفت برای مرجان بازيچه های رنگين می آورد. اما او توجه به نگهداری آنها نداشت. باری پدرازمسافرت برای مرجان لاکتی قشنگ آورد که نگين های رنگين داشت، مرجان لاکت را به مادرنشان داده آن را دانه نشان ناميد. در همين حال شتابان دنبال خلک پيسه اش رفت ، اما آن را نيافت، بر برادرش تهمت بست، مگردريافت که خواهرکلانش آن را برداشته بود. روز عروسی گدی اش ، مرجان لاکت زيبايش را به فهيمه دوستش نشان داد. دخترها آمدند و به بيت خوانی ودايره زدن شروع کردند. ميان آن همه شور و شعف لاکت مرجان گم شد، او به ياد آورد که لاکت را به گردن فهيمه کرده بود. نزد فهيمه رفت، اما او اظهار بی خبری کرد. فهيمه خفه شد وخواست از محفل برود، اما مرجان گفت قبل از رفتن لاکت را تسليم کند. فهيمه با گريه رفت و دخترها هم مرجان را ترک گفتند.  | | | مرجان از فهيمه لاکتش را خواست، اما او با گريه رفت و دخترها هم مرجان را ترک گفتند. |
مادر از ماجرا خبر شده گفت، مالت را نگهدار و همسايه ات را دزد نگير. چند روز بعد مرجان لاکتش را از بکسش يافته سخت پشيمان شد. اوخانه فهيمه رفته معذرت خواست، مگر فهيمه دگر با او حرف نزد. مادر مرجان هردو را با هم آشتی ساخت، مرجان عهد بست دگر بر کسی تهمت نبندد. |