کاکا مير احمد با اولادهايش خيرالدين وفخريه، زندگی راحتی داشت. از قضای وی مريض شد ودار وندارش ازدست رفت. جز چند تا مرغ تخمی ويک آفتابه لگن مسی چيزی باقی نماند. کاکامير احمد که سخت بيمار بودحيران ماندچگونه زندگی کند. خيرالدين با آفتابه لگن بازار رفت، اما هيچ کسی خريدار جنس از وی نشد، يک ساعت بعد پسرک تخم فروش نزدش آمد. خيرالدين پس از حرف زدن با پسرک تخم فر وش به اين نتيجه رسيد که بايد پس از اين تخمهای مرغ هايش را جمع کرده به فروش رساند. روز دگر وقتی خيرالدين بازار می رفت، با خود انديشيد وقتی تخمها را فروخت از پول آن باز هم تخم بخرد، مرغ ها را چوچه شانده فارم مرغداری سازد. از پول فروش تخم ها برای خود وخواهر خود لباس های نوبخرد، درهمين حال پايش به سنگ خورد و با سبد تخم ها افتيد.  | | | پای خيرالدين به سنگ خورده با سبد تخم ها افتيد، تخم ها شکست و او به گريه شروع کرد. |
تخم ها شکست و خيرالدين حيران شد چه کند؟ درهمين حال بچه تخم فروش مشو ره داد تا تخم ها را جوش داده بفروشد که هم قيمت دارد و هم نشکند. خيرالدين به خانه برگشت و فخريه با خوشی ازش استقبال کرد، اما وی تمام قصه را به خواهرش گفت. فخريه از پول های پس انداز به برادرش داد تا از همسايه ها تخم بخرد. خيرالدين پس از آن روز بکمک خواهرش تخمهای جوش داده را برای فروش بازار می برد. |