توريالی پسری بود که دربيرون حويلی شان کاه خانه داشتند، در آنجا کاه و بيدۀ حيوا نات را در زمستان نگهداری می کردند. روزی مادر، توريالی را برای آوردن کاه به کاه خانه فرستاد، او علاقۀ خاصی به کاه خانه پيدا کرده به بهانه های مختلف آنجا می رفت. رابعه خواهر توريالی، بر او شک کرده به مادرش گفت، وقتی مادر علت را پرسيد، وی خبر گيری از چوب ها را بهانه کرد. توريالی با گلاب دوستش قصه کرد: "و قتی در کاه خانه يک روپيه از جيبم افتاد، همين که خواستم آن را بردارم، چشمم به تفنگ افتاد.َ گلاب ازتوريالی خوست تا مادرش را خبر دهد، اما بعد ترعلاقه گرفته تا خود آن را ببيند. روزی مادر و خواهر توريالی خانه نبودند، او رفته گلاب را آورد، هردو به کاه خانه رفتند و تفنگ را از ته خاک وکاه کشيدند.  | | | خواهر چند بار از توريالی علت علاقه اش را به کاه خانه پرسيدند، اما او از حقيقت شانه خالی کرد. |
هر يک می خواست تفنگ را به دست گيرد، از همين رو کش و گير ميان آنها آغاز شد و در اين گير ودارتفنگ صدا کرد. خوشبختانه مرمی به آنها اصابت نکرد، اما توريالی ترسيده به زمين افتاد و افگار شد. مادر دوان، دوان به کاه خانه شتافتنه سر توريالی را بست و او را خانه برد،تور يالی که سخت ترسيده بود عهد بست دگر از تفنگ دوری کند. |