برس دندان، مسواک و کريم با طفلکی به نام سفيددندان دوست شدند، اما تنبلی او را به خواب دعوت می کرد. کرم ها و زردی دندان، خوشی سر می دادند دراين حال برس و کريم دندان سراغش را گرفته او را بيدار کرده دهان و دندان هايش را برس زدند. مکروبک ها فرار کرده تنبلی هم خود راپنهان می کرد، بعضی وقت ها که برس و کريم وقت تر می آمدند سفيد دندانک سر جنگ و دعوا را می گرفت. برس گفت اگر در پاکی دندان هايت توجه نکنی همه اش را از دست می دهی، اما سفيد دندانک اعتنای نمی کرد و بيشتر با تنبلی کنار می آمد. روزی دگر باز هم برس وکريم آمدند تا سفيد دندان را از خواب بيدار کنند، اما نتوا نستند چرا که تنبلی از موقع استفاده کرده او را نوازش کرده بود. رفته، رفته همين کار باعث شد تا مکروب ها اول به رنگ زرد در دندانهايش نقش بندند بعد به درد مبتلايش ساختند. سرانجام اواز درد دندانهايش شکايت و گريه سر داد.  | | | بعضی وقت ها که برس و کريم وقت تر می آمدند سفيد دندانک سر جنگ و دعوا را می گرفت. |
دوستانش که او را به حالت درد و رنج ديدند، دست و آستين بر زده به شستن و صفا کردن دندانهايش پرداختند. سفيد دندانک پس از مراجعه به داکتر دريافت که بايد هميشه دندانهايش را باکريم و برس شستو شو دهد. همان بود که او از دوستان با وفايش پاسگذاری کرده عهد بست تا هيچگاه آنها را فراموش نکند. |